Skip to main content

تاريخ نو ( شامل حوادث دوره قاجاريه ) ( فارسى ) — Page 216

Contributors:

P.216
ميرزا ابو القاسم را در بين راه ديد كه به خدمت پادشاه مرحوم مىرود فرمايش پادشاه مرحوم را به او رسانده در جواب گفت كه شما با اميرنظام در بالاخانه تشريف داشته باشيد من نيز حالا به خدمت مىرسم اين دعاگو با محمد خان اميرنظام به بالاخانه رفته در اين بين اميرزاده خسرو ميرزا نيز به بالاخانه آمده نشست ، اين دعاگو ديد كه اميرنظام آهسته‌آهسته مشغول گريه است خيال نمود كه از دلتنگى است كه از ميرزا محمد پسر قائم‌مقام دارد و دو روز پيشتر به اين دعاگوى دولت از دست ميرزا محمد شكايت كرده بود . در اين بين فضل على خان يوزباشى قراباغى داخل منزل شده ايستاد ، اين دعاگو به او اظهار كرد كه اگر سخنى دارى اعلام كن و الّا در اين منزل فرمايشى از طرف پادشاه شده است و جمعى هستيم كه مشغول به انجام آن اموريم . فضل على خان سخنى نگفته باز ايستاد باز اين دعاگوى دولت تكرار سخن را نموده فضل على خان اظهار كرد كه از طرف پادشاه مأمورم كه از شما و از اميرزاده خسرو ميرزا اسلحه‌اى را كه در كمر داريد بگيرم و شما در اينجا بىاسلحه بنشينيد . سخن كه بدينجا رسيد محمد خان اميرنظام برخاسته از آن منزل بيرون رفت و جمعى كثير با تفنگ و اسلحه وارد منزل شده اين دعاگو را با اميرزاده خسرو ميرزا احاطه نمودند و محمد حسين خان ايشيك آقاسىباشى در همين حال از طرف پادشاه مرحوم آمده اظهار نمود كه ما بىجهت به حبس شما اقدام نكرديم به ما عرض كرده‌اند كه شما يك جفت طپانچه كوچك در بغل خود داريد و مىخواسته‌ايد كه اولا قائم‌مقام را كه ركن دولت من است به قتل رسانيد و اگر او نشود العياذ باللّه به خود ما چشم‌زخم رسانيد . اين دعاگوى دولت در جواب گفت كه اين دعاگو از اين بالاخانه جايى نرفته و بىخبر از اين مقدمات به اين بالاخانه آمده است اگر اين كلمات را كه عرض كرده‌ايد بويى از صدق داشته باشد حال بايد طپانچه‌ها در نزد اين‌جانب باشد . فضل على خان نزديك آمده ملاحظه نمود كه به غير از كارد دسته فولادى كه قانون بود همه كس به كمر مىزد و يك كيسه مهر هيچ در نزد اين دعاگو و اميرزاده خسرو ميرزا نيست . پس از گذشتن اين گفتگو و ظهور كذب اين عرايض چون چنين وانموده بود چاره و مصلحتى در دولتدارى به جز نگهدارى اين دعاگويان نبود و شب در آن بالاخانه به پايان رسيد و صبح آن شب