تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ منتظم ناصرى ( فارسى ) — صفحة 1108

مساهمون:

ص١١٠٨
به توپ‌رس قلعه آمده متوقف و صدا از هيچ طرف برنمىخاست ، گويا ضميمهء نيّت آنها چنان بود كه اوّلا مردم شهر مبادرت به جنگ نمايند بعد از آن يورش بىدرنگ دراندازند همانا نيّت طرفين در توارد و تبادر بوده و از اطراف حصار از صغار و كبار هرصنفى به طريقى مهيّا و سرگرم كارزار و هرضلعى بووش مستعد و آماده گيرودار بودند .
دليران ستادند پا كرده سخت * ستادن درآموخت ز ايشان درخت
جوانان تيزچنگال در بروج اسد مثال به عزم قتال بهم پيوسته چون حلقه زره و تير آه اطفال شهب تمثال ، به رسم جدال در كمانخانهء پيران بزه به قصد سينهء آن گروه بزه در زه ، و توپ سينه‌چاك نالهء دردمندان سوزناك در نارين قلعه قلوب پرعقده و گره :
قضا گفت گير و قدر گفت ده * فلك گفت احسنت ، مه گفت زه
به قدر يكساعت نجومى در برابر چون اجل مواجهه ايستاده و هرذى حيات در آن معركه صورت ممات مرگ خود را معاينه ديده تا اينكه شاطرى از جلو محمود چون دود قطران جدا و قطره‌زنان رو به ما آمده افغان نمود كه شاه مىفرمايد شما مطيعيد يا عاصى ؟ چون به مقتضاى حال و مآل ملاحظه شد دم خر را بوسيدن مقرون به صلاح بود جواب داده كه ما را عصيان و جنگى نيست امّا اگر شاه را اراده باشد جنگ و ستيز :
وقت ضرورت چو نماند گريز * دست بگيرد سر شمشير تيز
شاطر به اخبار اين مضمون مراجعت كرد و بعد از يك لمحه كلبعلى نام هزاره سواره با شاطر دوباره در پاى باره آمد زبان به استمالت و دلالت گشاده كه بنابر اطفاى اين حرارت و تشفى خاطر شاه ولايت يك دو نفر از كدخدايان بهبهان را همراه من روانه و اين فتنه را كوتاه نمائيد . چون مرتبه خوف و رعب از جانب جناب الهى به مصدوقهء -
وَ قَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ
- بر سر آن سپاه و غازيان روسياه آنها مستولى شده بود كه همگى كدخدا مىخواستند ، بنابر كدخدائى دو نفر كدخدا را به صورت كدخدا آراسته به اتّفاق كلبعلى بيگ مزبور روانه نموده به مجرّد رسيدن آنها در ركاب محمود كه همانا كدخدا مىجست و تصميم اراده‌اش به افسون دميدن پف كاسه‌گرى و مشعله كوكبه‌اش به دامن زدنى بند بود همان ساعت عنان عزيمت را از سمت حصار منحرف و به صوب منزل ادبار منعطف ساخت و سه