نماند - چنانچه تو گوئي « 1 » كه مگر هر همه در سوراخ اجل به يكبارگي در رفتند -
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ
* همگنان را بعلم يقين و تجربهء متين روشن است كه چرخ سرانداز و زمانهء شعبدهباز گونهگونه « 2 » بازيها از زير چادر دو رنگ و پردهء نيرنگ بيرون ميآورد - و آن در نظر مردم دراز امل « 3 » كوتاه انديش بازي مينمايد
* بيت *
مكروه طلعتى « 4 » است جهانِ فريبناك « 5 » * هر بامداد كرده به شوخى تجمّلي « 6 »
في الجمله ديدهء بصيرت هر شاه باز كه باز است بر وى پوشيده نيست كه از غفلت جواني بر بازي دادن اين زال چهارده باز فريفته نبايد بود - و بر لابهء و فريب اين مكارهء مردمكش اعتماد نشايد كرد - و از كارهائ اين « 7 » قحبهء دلاله « 8 » اعتبار بايد « 9 » گرفت - نه بيني كه كدام شهسواران ميدان مملكت و بادشاهان سرير سلطنت را از تختهء « 10 » تخت بتختهء چوب تابوت تختهبند موبّد كرده - و خندهاى نوبران باغ ظرافت « 11 » و نوعروسان راغ لطافت « 12 » را از آوان بهار جواني بلطمهء تندباد خزانى اسير خاك فنا گردانيد -
* بيت *
هر آن ذرّه كه اندر گرد بيني * سليمانانِ باد آورد بينى
بازايم بر « 13 » قصهء - ملك الشرق « 14 » عماد الملك يعنى ملك محمود حسن
هامش
( 1 )B .چنانچه كولوهى كه مكر
( 2 )M .هرگونه بازيها
( 3 )B .دراز آمد
( 4 )B .طلعتس
( 5 )I .قريب رنگ
( 6 )B .تحملى
( 7 )M .ان قحبه
( 8 ) قحبه و لا اعتبار بايد گرفتand M .قحبهء لا اعتبار اعتبارB .( 9 )I .اعتبار نيايد گرفت
( 10 ) از تختگاه تخت بختand I .تخت بخت بتختهء تابوت بتخشد موبدM .بتختهء تابوت
( 11 ) باغ لطافتI .چند نوبرانM .( 12 )M .نوعروسان لطافت را
( 13 )M .بر سر قصه
( 14 )M .ملك الشرق ملك عماد الملك