گفت « حكم خداوند شده است كه آدم در بهشت است ، قدم بيگانه نمىبايد كه در آنجا برسد .
گفت « تو مرا در دهان خود گرفته ببر ، سير بفرما و بيرون آر تا قدم من بدان مكان نرسيده باشد . »
چون طاوس بيامد با او نيز راز خود در ميان نهاد ، هر دو راضى گشتند .
مار آن مكار را در دهان گرفته ، برد و بهشت را سير مىفرمود . آن ملعون به مار گفت « مرا در پاى آن درخت گندم ببر . » چون برد ، نوحه آغاز كرده ، به هاىهاى بگريست . آدم در خواب بود . حوا با حور آنجا حاضر شده ، سبب بكا پرسيد .
گفت « بهر شما كه از چنين جائى خواهند بيرون كرد . »
حوا گفت « دليل اين چيست كه مار را بيرون مىكنند ؟ »
گفت « برهان از اين روشنتر كه هركه ميوهء اين درخت را بخورد ، جاويد بدينجا مىماند و شما را از خوردن اين منع كردهاند و در اين باب سوگند به دروغ نيز خورد . قوله تعالى
« وَ قاسَمَهُما إِنِّي لَكُما لَمِنَ النَّاصِحِينَ »
« 1 » به قسم دروغ گفت آنچه مىگويم نصيحتى است و من از ناصحانم .
حوا سه دانه از آن گندم چيده و دو دانه را خورد و يك دانه را براى آدم عليه السلام برد و گفت « سبب منع بواسطهء اخراج است . »
آدم گفت « فرمان الهى را دست باز نمىبايد داشت كه ما را ضرر مىكند . » گفت « من دو دانه خوردم و او هيچ ضرر نكرد » و چندان وسوسه نمود كه آدم نيز آن دانه را بخورد ، سبب ضرر نكردن مر حوا را . اينكه در باب نخوردن آن ثمر عهد با آدم گرفته بود كه عهد با مرد است نه زن .
« وَ لَقَدْ عَهِدْنا إِلى آدَمَ »
« 2 »
هامش
( 1 ) - سورة الاعراف ، 7 ، آيهء : 21 .
( 2 ) - سورهء طه ، 20 . قسمتى از آيهء 115 .