شب هنگام رفقا هرچه انتظار آقا ربيع را كشيدند ، از او خبرى نشد و از آن طرف نوكران نظام السلطنه من باب پى كورى و لوث كردن مطلب مرتبا سراغ آقا ربيعا را مىگرفتند و حتى منزل صيد والى خان والىزاده عموزادهاش و منزل خوانين چگينى و خوانين طولابى را از نقطه نظر قرابت با آقا ربيع تفتيش كردند و چنان وانمود مىكردند كه او در يكى از اين منازل خود را پنهان كرده است .
جريان مفقودالاثر شدن مرد شاخصى مانند آقا ربيع براى لرستانيان به صورت معماى لاينحلى درآمده و همه را به شگفتى انداخته بود . يا للعجب ! ! آيا او فرار كرده و يا در خانه يكى از بروجردىها پنهان شده است ؟ خلاصه امر بر همه مشتبه شده بود . ولى از آنجايى كه هيچوقت از نظر كنجكاو و متفرس مردم چيزى مستور نمىماند ، در همان شب نخست لرستانيان حاق مطلب را احساس كرده و دانستند آقا ربيع غير از زندان نظام السلطنه در محل ديگرى نيست ، زيرا او مرد كوچكى نبود كه با اين كيفيت فرار كند . بعضى هم حدس مىزدند كه نظام السلطنه توسط نوكران مخصوص خودش شبانه او را به تهران اعزام داشته است .
بالاخره بعد از پنج روز قضيه علنى شد . زيرا على داد ساكى باوجود تعهدى كه سپرده بود ، بيشتر از پنج روز ظرفيت نگهدارى اين راز را نداشت و باوجوداينكه افشاى راز ممكن بود به قيمت جان وى تمام شود ، معهذا براى اينكه خيال خود را از رهگذر اين راز آسوده سازد آن را فاش كرد .
جان من بشنو سخن با كس مگو اسرار خويش * ور بگفتى بهر تو بس فتنهها پيدا كند
چون تو نتوانى كه راز خويشتن پنهان كنى * پس چرا رنجى گران را ديگرى افشا كند
به محض افشاى خبر توقيف آقا ربيع هول و اضطرابى سخت بر اركان وجود نوكران بىشخصيتش مستولى شد و به تصور اينكه نظام السلطنه او را به قتل رسانيده ، از هول جان به سوى خرمآباد فرار كردند .
همكارى والى و ساير امور
نظام السلطنه روحيه واقعا عجيبى داشت . وى همان اندازه كه مردى فوق العاده شجاع و صبور بود ، به همان نسبت هم كينهتوز و انتقامكش و سختكش بود . درحالىكه مردان شجاع در