ذو القدر كه حاكم مراغه بود ، سپردند
24 / 7 - مير عمر پيره بازارى
24 / 8 - چون به شهر شماخى مىرسد ، از احوال سلطان مظفر - حاكم دربند شيروان - كه صبيهء كريمه شاه اسمعيل را در حباله نكاح آورده بود و با مظفر سلطان - والى گيلان - باجناق بود .
24 / 15 - بيت :
چو تيره شود مرد را روزگار * همه آن كند كش نيايد به كار
26 / 6 - بىگمان
26 / 13 - دربارهء مظفر سلطان ذخيره داشت
26 / 14 - تخته كلاه بند
26 / 15 - وشاق
27 / 3 - گوسير
27 / 4 - سنهء ثلاث و اربعين و تسعمايه
27 / 12 - اين است درين دير محن كار جهان
27 / 13 - واى مهان
28 / 4 - والى گيلان
28 / 6 - هرج و مرج ملوك طوائف بود كه امير سلطان محمد كهدم . . .
28 / 9 - تأمين خاطر رسانيدند ، نواب سپهر ركاب شاهى ، شاه حاتم مومى اليه را به حسن بيك ذو القدر كه حاكم مراغه بود سپردند
پيرعمر پير بازارى
چون به شهر شماخى مىرسد ، از احوال مظفر سلطان - والى دربند - ولد شيخ شاه حاكم شروان و تبرسران كه كريمهء نواب جنت مكان فردوس آستانى در حبالهء نكاح او بود و با مظفر سلطان - والى گيلان بيهپس - باجناق بود
بيت :
قضا چون ز گردون فرو هشت پر * همه زيركان كور گشتند و كر
آنجا كه قضا خيمهء تقدير زند * كس نتواند كه لاف تدبير زند .
ناگهان
دربارهء مظفر سلطان ذخيرهء خاطر مبارك داشت
تخته كلاه
دوستاق
گرمسير
سنهء ثلاثين و تسعمايه
اين است درين جهان دون كار مهان
واى كهان
والى گيلان بيهپس
هرج و مرج ملوك طوائف بود و هميشه سرداران و سپهسالاران بيهپس لشكر به بيهپس آورده غارت و تالان مىكردند و اسير مىبردند بنا به تظلم و بيدادى حاكم بيهپس ، اميره سلطان محمد كوهدم . . .
تسلى خاطر