تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى ) — صفحة 321

مساهمون:

ص٣٢١
اينسال قضيه فوت صدر مغفور مير شمس الدين محمد خبيصى كرمانى است كه در اثناء محاصره قلعهء تبريز به مرض سور الغنيه درگذشت مشار اليه سيد بزرگ عاليشان نيكو اخلاق و بوفور قابليت و استعداد اتصاف داشت در علم رياضى و هيأت و رمل و نجوم و منشى طبيعت و بسيار خوش صحبت بود شعر را خوب ميگفت و فهمى تخلص داشت چون بر مسند صدارت قرار گرفت نواب سكندر شأن در تعظيم و تكريم

فوت مير شمس الدين محمد صدر خبيصى

و اقتدار و استقلال او مبالغه فرموده كلى و جزئى امور شرعيه برأى و رؤيت او مفوض گرديد و مشار اليه دست دريا نوال ببذل و احسان گشوده قرب بيك صد هزار تومان زر نقد و خاك فيروزه كه از وجوهات وقفى ممالك و نذورات شاه جنت مكان و خمس معادن فيروزه و غيره در خزانهء عامره موجود بود در عرض دو سه سال بسادات و علماء و صلحاء و فقراء و طالب علمان و مستحقان هر طبقه داده مشاهير اين طبقه را رعايتها كلى نمود و جمعى كثير بوسيله او از موايد احسان پادشاهى بهره‌مند گرديدند اشعار رنگين دارد چند بيت غزل و رباعى درين نسخه ثبت افتاد . غزل
شراب عشق در هر مشربى كيفيتى دارد * ز شيرين كوه كن حالى ز خسرو حالتى دارد
سبوى باده در سر ميرود فهمى بميخانه * بمحرابش نيايد سر فرو خوش همتى دارد
اين دو رباعى ازو مشهور است : رباعى
در ميكدهء عشق شراب دگر است * در شرع محبت احتساب دگر است
مستان تو فارغند از روز حساب * زين طايفه در حشر حساب دگر است
رباعى
ترسا بچه ايست آتش افروز كنشت * كاتش زده در خرمن صد حور سرشت
چون هيمه كشان براى آتشكده‌اش * رضوان همه شاخ طوبى آرد ز بهشت
در وقت رحلت اين رباعى گفته بود :
خواهيم ازين جهان فانى رفتن * در زير لحد بناتوانى خفتن
در گوش زمين ز بيوفائى فلك * حرفى به زبان بيزبانى گفتن

ذكر آمدن طايفهء تكلو و تركمان به تبريز و بازگشتن آن قوم فتنه انگيز و آنچه در آن حين روى [ 235 ] داد از ستيز و آويز

سابقا بر صحيفهء بيان بقلم مكسور اللسان رقم تحرير يافت كه بعد از گرفتارى