گفتار در نقل نمودن حضرت صاحبقران به قلعهء سارى و سادات را همراه آوردن و آنجا بكشتى نشاندن و به ماوراء النهر فرستادن
چون خاطر از تسخير قلعهء ماهانهسر بپرداخت ، سادات را سوار كرده به قلعهء سارى فرستاد . و خود متوجه سارى گشت . و درون قلعه نزول اجلال فرمود . و تمامى قلعه را ، چون احتياط كرد ، فرمود كه حيف باشد كه اينچنين عمارت را خراب سازند . بگذاريد تا اين قلعه به حال خود باشد .
اما فرمود تا گنجينهها و برجها را بكاوند تا اگر چيزى مدفون است بردارند .
آنچه ممكن بود سعى كردند ، و هرچه بود برداشتند . مگر چند من نقره كه در چاه آبى ريخته بودند ، و گل بر سر انداخته ! و بعد از آن طاس و طشت و ديگ مسين بر بالاى آن نهاده باز گل ريخته بودند ، چون بكاويدند و ديگ مسين برداشته تصور كردند كه همين بود آن را ديگر مزاحم نگشتند و آن نقره ماند .