همچنين بود .
و ديگر از واجبات حاكم انسانى رعايت عدالت و محافظت نصفتست از انكه لفظ عدالت مبنى است از مساوات ، و تعقل مساوات بىتصور وحدت ممتنع ، چه مساوات آنست كه گويند اين و آن يكى است ، و انصاف و نصفت مشتق است ، يعنى حاكم طرف خود با طرف محكوم مساوى دارد و خيرات و سرور با وى دونيمه كند و اين خود اعتبار عقلى است ، و سخن در عدل و عدالت و اعتدال و تعديل در عقل و نقل زيادت از آنست كه اين اوراق متحمل شرح و بسط آن تواند شد و بدين مايه از عهدهء منافع و فوايد آن بيرون تواند آمد .
و از جملهء خواص عدل [ 14 ] آنست كه مستلزم بقاء ملك و دوام سلطنت باشد چنانچه حديث نبوى بدان ناطق است كه الملك يبقى مع الكفر و لا يبقى مع الظلم . بيت
ستم ، نامهء عزل شاهان بود * كه درددل بىگناهان بود
* * *
عدل كن زانكه در ولايت دل * در پيغمبرى زند عادل
و آوردهاند كه عبد اللّه طاهر پدر را گفت هيچدانى كه اين دولة در خاندان ما تا چند ماند ؟ گفت تا بساط داد بر ايوان گسترده است .
و از اهم احكام حاكم عادل آنست كه خواص و نزديكان خود را بر رعيت و زيردستان خيره « 1 » نگرداند و تأديب و انذار ، اول ، ايشان را كند ، چنانچه فرمود عزّ من قائل :
وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ
، و هيچچيز از كار ملك در قبضهء تصرف ايشان نگذارد ، تا مهابت ايشان در دل و چشم رعيت اثر نكند و مال بسيار [ در ] خزينه ننهد تا پندارند « 2 » [ 15 ] كه پادشاه محتاج ايشانست .
و در امثال حكيم ارسطاطاليس آمده است كه پادشاه بايد كه چون كركس بود ، گرد بر گرد او مردار ، نه چون مردار بود گرد او كركس . و حكماء يونان آوردهاند كه چهار فريضه است بر پادشاهان : اول زدودن ملك خويش از بىاصلان ،
هامش
( 1 ) - ظاهرا چيره
( 2 ) - شايد بنهد تا نپندارند . . .