تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ شاهى ( فارسى ) — صفحة 272

مساهمون:

ص٢٧٢

[ فصل ] قصهء رسيدن موكب خداوند تركان به سرحد ولايت كرمان ، و ذكر گريختن تاج الدين ستلمش و پسران از خدمت ، و رفتن سلطان به سيستان .

از آنجا كه فرط ذكا و گربزى تاج الدين ستلمش بود ، با خود انديشه كرد كه پادشاهى چون تركان با كمال جاه و عظمت و وفور مال و نعمت و اهتمام و شفقت ، خداوند پادشاه كه حرم پادشاه روى زمين به وجود او مزين و مشرف است ، به حضرت اردو رود ، بىحصول مقاصد و مطالب و مصالح و مآرب معاودت نكند ، و غايت همت او هرآينه آن باشد كه دست حكم و سلطنت اين مرد بربندد و زيور امر و فرمان از روى كار و روزگار او فروگشايد ، و جماعتى كه مقربان و بركشيدگان باشند بعد از تعذيب و تأديب بسيار و بازخواست و مؤاخذت [ 528 ] بىشمار اگر به قتل و حبس نكشد ، بازخانهء عزل نشاند و از بارگاه و درگاه خود براند . و چون به نظر تحقيق و تدقيق به عمق اين كار فرو مىشوم و خاتمت و عاقبت اين حال مطالعه مىكنم ، كس ديگر از ابناء روزگار و بر كاركردگان اين دولت بيرون از من و پسران برنيايد و در سلك شمار و انتظام منخرط نگردد ، بيت :
به بند اندرون شاه كاوس بود * دگر بند بر گردن طوس بود
تاريخ شاهى ( فارسى ) — صفحة 272 | مولف ناشناخته / محمد ابراهيم باستانى پاريزى