عن المرء لا تسأل ، و ابصر قرينه * فكل قرين بالمقارن يقتدى
بلكه پادشاه بايد كه مجالست و مؤانست طايفهاى را اختيار كند از اهل فضل و حكمت و خداوندان علم و خرد كه با شرف حسب و نسب و كمال هنر و ادب [ و ] طلاقت روى و ذلاقت زبان و فصاحت و ملاحت منظر ، سبك روح و لطيف حركات باشند تا دل او از روشنايى علم و حكمت روشن و صافى شود و فهم و هوش اومر شناختن حقايق و دقايق را شايسته و مستعد گردد ، و طبع او از مردم عامى و بازارى ممتاز شود . بيت :
هيچ صحبت مباد با عامت * كه چو خود مختصر كند نامت
تا نباشى حريف بىخردان * كه نكوكار بد شود ز بدان
باد كز لطف اوست جان بر كار * زهر گردد همى به صحبت مار
با بدان كم نشين كه درمانى * [ 130 ] خو پذيرست نفس انسانى
زرد ، روى زر ، از قرين بدست * ورنه سرخست تا قرين خود است
روغن كنجدى كه نامش عام * شد ز گلها عزيز و نيكو نام
چون بگلها سپرد نفس و نفس * روغن كنجدش نخواند كس
صحبت ابلهان چو ديگ تهيست * كز درون خالى از برون سيهيست
و چون پادشاه با اهل دانش و حكمت نشيند شكوه و هيبت او در دلهاء مردم از خاص و عام و دور و نزديك پيدا آيد و نام و آوازهء او بزرگ شود ، و صيت عظمت او در آفاق و اقطار جهان منتشر شود و تعظيم و بزرگ داشت او بر جملهء خلايق واجب گردد .
و دليل برين ، پادشاهى اسكندر است كه چون با حكما نشست و خاست داشت و با خردمندان و خداوندان دانش اختلاط و آميزش كرد و حكمت و دانش ايشان را كار بند شد و بر رأى و تدبير ايشان بنياد كارها نهاد [ 131 ] ملك او چگونه بزرگ شد و نام او اندر جهان چگونه باقى ماند و بر پادشاهان روى زمين چگونه حاكم و چيره گشت ، و از ملوك پيشين كه جهان و جهانيان مطيع فرمان ايشان بودند و