مولانا شرف الدين يزدى تاريخ همايون به نام او نوشته و اين نيز چند بيت در شأن او گفته :
نظم
در آن قسمت كه بخششها نمودند * دو ابراهيم را رتبت فزودند
يكى دولت سراى ملت آراست * يكى شد كار ملك از عدل او راست
از آن شد آتش سوزنده ريحان * وزين نار ستم شد نور احسان
از آن شد خانهء در مكه پر نور * وزين ملك سليمان گشت معمور
شكست آن يك بت آزر بچستى * وزين يك دين احمد را درستى
شد اسماعيل آن را كيش قربان * وز اسماعيل اين قربان سر و جان
زهى نامى كه هست آز بخشش كام * حروف ابرويم ز آغاز و انجام
ميان ابرويم زان اسم ايمن * دو چشمهاى همّت گشته روشن
امّا روزگار غدار ناپايدار در اوان جوانى و در اوقات عيش كامرانى رقم عزل در روزنامهء حياتش كشيده در شهور سنهء 836 شبديز مراد از تنگ ميدان جهان جهانيد .
لمؤلّفه
نباشد با قضا روى مدارا * همين يك سان شمارد پير و برنا
ز نيك و بد به زير چرخ اخضر * نه ابراهيم مىماند نه آزر
نه نخل عمر ماند جاودانى * خورد هرچند ز اب زندگانى
قضا آن نخل اندازد به تيشه * كند پيوندها را ريشه ريشه
كشد گر نخل عمرت سر بر افلاك * همان مرگت كند چون سايه بر خاك
مشو از مرگ غافل در كمين است * اگر جاويد مىمانى همين است
عمرش چهل و دو سال بود ، او را در ولايت شيراز آثار بسيارست . مدرسهء دار الشفا و اكثر كتابهها به خط اوست . در كمال لطافت مىنوشته و تاريخ تيمورى به نام او تصنيف شده .
تاريخ وفات بايسنغر ميرزا
شاهزاده ابن شاهرخ ميرزاست در شهور سنه ستة و تسعين و سبعمائه از ملك عدم به شهرستان وجود جلوه نمود آن كودك فلاطون بينش را چون نور مردمك در پردهء ديده