است ( ره ) . در زمان پادشاهان مغول وكيل خاصّهء شريفه بود . وكيل را « اينجوى » گفتهاند بدين سبب اينجوى لقب يافت . ولايت شيراز را مسخر كرد و به سلطنت نشست . سكّه و خطبه به نام خود كرد . مدت چهارده سال پادشاهى فارس كرد . در ايام او شيراز به غايت آباد شد . چنانچه خواجه حافظ گفته :
نظم
به عهد سلطنت شاه شيخ ابو اسحاق * به پنج شخص عجب ملك فارس بود آباد
نخست پادشهى همچو او ولايت بخش * كه جان خويش بو پرورد و داد عيش بداد
ديگر بقيهء ابدال شيخ امين الدّين * كه يمن همّت او كارهاى بسته گشاد
ديگر شهنشه دانش عضد كه در تصنيف * بناى كار مواقف به نام شاه نهاد
دگر كريم چو حاجى قوام دريادل * كه نام نيك ببرد از جهان به بخشش و داد
ديگر مربى اسلام شيخ مجد الدين * كه قاضيى به ازو آسمان ندارد ياد
نظير خويش بنگذاشتند و بگذشتند * خداى عز و جل جمله را بيامرزاد
بعد از آن در روز جمعه بيست و يكم جمادى الاول سنهء 758 كه در اصفهان اسير شده بود ، در ميدان سعادت شيراز به فرمان مبارز الدّين محمد مصطفى به قتل رسيد و در همين ميدان سعادت كه خود ساخته دفن گرديد و لسان الغيب در تاريخ او گفته :
نظم
به روز كاف الف در جمادى الاول * به سال ذال ديگر جا و نون على الاطلاق
خدا يگان سلاطين مشرق و مغرب * خديو كشور عفو و كرم به استحقاق
سپهر حلم و حيا آفتاب جاه و جلال * جمال دنيى و دين شاه شيخ ابو اسحاق
ميان عرصهء ميدان خود به تيغ عدو * نهاد بر دل احباب خويش داغ فراق
در زمانى كه شاه شجاع را ميل در چشم جهان بينش كشيدند و مباشر اين كار خواهرزادهء او شاه سلطان بود محمد را بقلعهء سفيد فارس فرستانيد . در آنجا در آخر ربيع الاخر در 765 چشم از جهان در پوشيد شصت و پنجسال عمر يافت .
شعر
كمال كار جهان نقص دادن از آنكه جهان * بهر كس افسر زر داد چشم نابينا