تاريخ
اى سكندر نشان عرش مكان * وى سليمان پناه ملك جهان
فهم در وصف ذات تو قاصر * عقل در كنه فعل تو حيران
سالها از عدالتت به فلك * عدل استاده پلهء ميزان
سر به خط تو مانده است سپهر * ماه نو بر سرش خط فرمان
مقدم تو به ماوراء النّهر * شد مبارك به عرصهء توران
اختراعى نمود بندهء تو * در جلوس تو اى شه دوران
گفت تا بيست بيت در تاريخ * شد دو تاريخ هر دو مصرع آن
پادشاها سخنوران هستند * داده داد سخن به تيغ زبان
ليك من در سخن چو خاقانم * چون به ملك جهان تويى خاقان
دارم اميد آنكه در مدحت * شهره گردم به دهر چون حَسّان
تاريخ ديگر
باد پاينده مقدم خاقان * دور جاه ولى محمد خان
همه آسوده زير فرمانش * باد والى به دهر خان زمان
زد تفأل نشان نيكو داد * قرعهء رمل از كف دوران
از لبان عيسى است روح افزا * وز دهن رشك چشمهء حيوان
سعد اكبر شدى بر اوج لقا * بنما مهر در طلوع قران
در عدالت رسيد با جاهى * كه رمهء گرگ از قبيل شبان
چه عجب كز عدالت دارا * ياد گيرند صد چون نوشيروان
فلك هفتمش بُده مأوى * تا نيارد دگر سپهر از آن
دولت سرمدى طالع سعد * آمدى پادشاه مهر نشان
علم از دولت شه عالى * از خداجوى در جميع جهان
رونقى دادهء به شرع نبى * بدعت كارها ببر ز ميان
و ز لطافت يكى بود در دل * قد زيباى تو چو روح روان
ماه گردون سرير عالم عز * كى ودا را بر آستان دربان
سر شاهان ربع مسكون باد * جايگاه آشيان عاليشان
ماوراء النهر جاى بندهء تو * ملك دنيا برو وسيع مكان