گر صد هزار سال بمانى كه يكدم است * تا آخرين نفس بنگر از دم نخست
جان گيردت سپهر در آخر به صد حيل * بر روزگار دل منه و كار سخت سست
ننهاد بر عذار بتى غازهء حيات * كز آب ديدگان عزادار وى نشست
يك تن گلى نچيد ز گلزار روزگار * كآخر چو مرگ خارى از خاك او نرست
بنگر كه هيچ نام ز دستان بود به جاى * در سيستان سفر كن و بگذر به شهر بست
خان بلند مرتبه آن مرتضى قلى * پيوند جان بريد و به مينو مقام جست
در احترام ياران دل گرم بود و شاد * در انتقام دشمن چالاك « 1 » بود و چست
چون لفظ را فكندى از نام مرتضى * كن خاورى حساب كه تاريخ شد درست
هامش
( 1 ) . ملى و مجلس : « چاك »