مشتش گره به جبهه و دستش به كاسه در * آرى يهودزاده خبيث است و بدنهاد
با آنكه كيقباد بدى دشمن يهود * خود را همى شمردى همدوش كيقباد
مفعول منيراد كجا مىسزد همى * فَعّال مايُريد شود در چنين بلاد
[ 480 ] اين شعر خواجه حافظ در وصف او بخوان * شاها روا مدار كه مفعول منيراد
اوّل ز شاهزاده محمّد ولى گرفت * در يزد اختيار و فرو هشت انقياد
خود بعد از آن همى در دار العباده بست * بس در زفتنه در همه اطراف برگشاد
از فرط بدنژادى كافر نهاد شد * كافر نهادى است بلى كار بدنژاد
عبّاس شه به حكم شهنشاه رفت و كرد * او را اسير پنجهء عباسيان راد
آورد سوى رى به مكافات اين عمل * زين كار شاهزاده ولى شد زياد شاد
خاقان ز وعدههاى ملوكانهاش بداد * بر دست پور و پور هم از روى اجتهاد
انداخت زادگان را بر جان او ز قهر * از بسكه ديده بودند از وى ستم زياد
شمشير و خنجر و قمه و كارد بر تنش * افكنده و شدند بَرو چيره از عناد
پاداش اين نمك به حرامان چنين بود * داريم بس حكايت از رفتگان « 1 » به ياد
كس با ولىّ نعمت خود كى كند چنين * هرگز به روزگار ازو نام هم مباد
تاريخ قتل كرد رقم كلك خاورى * عبد الرضا حاكم يزد از بلا بباد
تاريخ وفات رضا قلى خان ايلخانى
ز آباء در خراسان ايلخان بود * به لب آباى او را زان بنى حيف
ز مرگ اوست در مضراب چنگ آه * ز سوگ اوست در بنهاى نى حيف
ازو اندر دل آزاد نِى داد * وزو اندر لب ميناى مِى حيف
چو بودى قطب گردون رشادت * ز مرگش بر لب قطب و جُدى حيف
به خارستان دهر او را گل روى * فسرد از تندباد سرد دى حيف
نبرد از زندگانى كام و او را * بساط زندگانى گشت طى حيف
چو اندر راه آذربايجان مرد * سرايت كرد در تبريز و خوى حيف
هامش
( 1 ) . مجلس و ملى : « رفتهگان »