و سام خان ولدش از منصب ايلخانى بر نام افزود . حضرت و الا در ذهاب و اياب ، مستحفظين قلعه را كه از طايفهء شادلو بودند ، به دادن انعام از دست مرحمت ارتسام سرگرم ساخت و فوج سرباز خاصه متدرّجا پنج پنج و ده ده به دخول قلعه پرداخت .
بالاخره دروازه و بروج و باره را به اين تدبير متصرف شدند و كدخدايان و ريشسفيدان و سرخيلان ايل زعفرانلو به خدمت اشرف تشرّف جسته مورد الطاف بىكران آمدند .
بيست عراده توپ سواره و پياده و دههزار قبضه شمخال جزاير آماده و انبارهاى غلّه و سرب و باروت و ايلخيان ايلخانى مبهوت به ضبط مقرّر شد و قلعهء خبوشان به حكم وليعهد والاشأن با خاك برابر آمد . حكومت ولايات [ 458 ] خبوشان و سر ولايت نيشابور و بام و صفىآباد جهانارغيان را به نور محمد خان برادر جناب آصف الدوله مرحمت فرمود و ده روز صحيح بعد از ظهور اين فتح مليح ، به جهت انجام بعضى از امور در خارج شهر خبوشان توقف نمود و مژدهء اين لطيفهء غيبى در روز شنبه چهاردهم شهر جمادى الاوّل در دار الخلافهء جاويدمحل به رسالت محمد طاهر خان قزوينى به عرض حضرت صاحبقران بىبدل رسيد و ضمير منير همايون از مسرّتافزون ، مشحون گرديد .
تاريخ فتح قلعهء خبوشان از طبع مؤلّف سرزد و درين رساله به جهت يادگار مقرّر و محرّر آمد .
و هى هذه لمؤلفه :
عبّاس شه آن قوّت سرپنجهء اسلام * آن شه كه بود تيغش چون صاعقه جوشان
چون حصن اميرش ز قدر گشت ميسّر * آمد به خبوشان چو يكى رعد خروشان
نشنيد كسى صوتى از وحشى و انسى * گفتى كه خبوشان شده وادى خموشان
يك نفس نه يك لحظه در آن مخمصه برپاى * يك مرد نه يك لمحه در آن باديه جوشان
حاكم هم از انديشهء مال و سر و ناموس * افتاده در آن معركه چون باخته هوشان
هم آيهء محرومى از آن واقعه بر لب * هم بادهء نوميدى از آن ميكده نوشان
زد دست توسل ز ره عجز و فقارت * بر رشتهء تسبيح چو تسبيح فروشان
از گوش برون كرد همى پنبهء غفلت * داخل شده در دايرهء حلقهبگوشان