نوّاب شاهزادگان مجددا به قصد يكديگر نتازند و فتنه [ اى ] تازه حاصل نسازند ، امير نامدار غلامحسين خان سپهدار را با پنج هزار نفر جانباز عراقى به صوب دار الشوكه بروجرد مأمور فرمود و نايرهء اين فتنه را از زلال تدبيرات ملوكانه خاموش نمود . مؤلف را در اين وقايع قطعهء تاريخى از طبع وقّاد تراويد [ 427 ] و يادگار را درين صحيفه ثبت گرديد .
لمؤلفه :
آمد برون حسام خلاف از غلاف خويش * گفتم به او ز معركه بىحد گريختى
با صد هزار طيش به دولت گريستى * با ده هزار جيش ز نهصد گريختى
چون منكر غدير ز حيدر گسيختى * چون كافر قريش ز احمد گريختى
نشناختى ز پاى سر اندر گريختن * بىپا و سر شدى و ز مقعد گريختى
مقصد ديار خرّم و مقصود خرّمى * مقصود را نديده ، ز مقصد گريختى
حشمت شه آيتى ز يد اللّه اعظم است * تو چون يهود خيبر از آن يد گريختى
زان شيروش به مهلكه چون سگ شتافتى * زان پيلتن ز معركه چون دد گريختى
سدّى به راه فتنه كشيد از صف جدال * يأجوجوار از دم آن سد گريختى
خاشاكوار سيل چو آمد شتافتى * خفاشطور مهر چو سر زد گريختى
از سيلى اديب چو كودك گريستى * وز صدمت قضيب « 1 » چو امرد گريختى
از فكرهاى راد ابو القاسم مشير * چون قوم موسوى ز محمّد گريختى
سردار با سپاه گريزند توأمان * تو آن سپهكشى كه مجرّد گريختى
بعد از گريز با همه تدبير عاقبت * تجديد كرده جيش و مجدّد گريختى
چون بد گريختى ز صف كار خصم * تاريخ آن نوشت خرد بد گريختى
هامش
( 1 ) . ملى : « قضيت »