شد و پس از انقضاى ايّام صيف ، موكب فيروزىلوا به صوب دار الخلافهء جاويد انتما معطوف آمد . هم درين سال به سبب عروض عارضهء و با ، جمعى از خلايق در دار الخلافه و بلوكات تلف گشتند و از چاكران معروف درگاه همايون ، محمد حسن خان دولوى قاجار نستقچىباشى و ميرزا محمد زكى نورى مستوفى نيز از همان بلا از دار فنا درگذشتند .
[ 425 ] منصب نسقچىباشىگرى به محمد امين خان ولد محمد حسن خان داده شد و ميرزا محمد تقى نورى از رجوع منصب استيفا ، خدمت پدر غفران ، اثر را آماده آمد .
بيت :
تا نميرد يكى به ناكامى * ديگرى شادكام ننشيند
تاريخ وفات اين هر دو مستوفى از كلك مؤلف تراويد و يادگار را درين صحيفه ثبت گرديد .
تاريخ وفات محمد حسن خان قاجار نسقچىباشى دربار
چو امروزت بقا دلشاد مىباش * مباش اى دل غمين از فكر فرداى
اجل با تن چو آن پتك است و سندان * تو را كى تاب اى مرد تنآساى
حسن خان آن خواص ايل قاجار * كه بر درگاه دارا فرّخش جاى
نسقچىباشى داراى اعظم * تبرزينش شكستى فرق داراى
مرصّع جيقهاش بر سر چو خورشيد * ز داراى جهاندار جهانپاى
صلابت در صلابت در دو چشمش * چو آن كيفيت اندر جام صهباى
دريغ از رنج جانكاه و با مرد * و با آرى برد جان از يك ايماى
به دست ساقيان مرگ آخر * ز جام دهر آمد باده پيماى
ز پيكى خاورى اين قصه بشنيد * دريد از غم گريبان را سراپاى
به سالش از سر انديشه گفت آه * كجا خان نسقچىباشى اى واى