تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رجال كتاب حبيب السير ( فارسى ) — صفحة 298

مساهمون:

ص٢٩٨
بر درخت آمد برون گل لاجرم بر باد رفت * اين‌چنين باشد چو بر مولا برون آيد غلام
و سلطان اويس يازده ماه در دار السلام به عيش و كامرانى به سر برده ، سلطانشاه خازن را به حكومت آن ولايت نصب كرد و روى به صوب موصل آورد و آن ملك را از برادر بيرام خواجهء تركمان گرفت و اين ابيات از نتيجهء فكر خواجه سلمان اشتهار پذيرفت :
موصل رسيد و آورد اخبار فتح موصل * باد اين خبر مبارك بر پادشاه عادل زيبد كه از قدومت امروز نيل مصرش * چون نهر دجله افتد در پاى شهر موصل
و در سنهء تسع و سبعين و سبعمايه ، امير قاسم ، برادر سلطان اويس به مرض دق وفات يافت و خواجه سلمان مرثيه‌اى گفت كه بيت اولش اين است :
دريغا كه خورشيد دور جوانى * چو صبح دوم بود كم زندگانى
* * * و هم در اين سال بيرامشاه كه سلطان اويس لحظه‌اى از صحبت او شكيب نداشت ، علم عزيمت به صوب عالم آخرت برافراشت . . . خواجه سلمان قصيده‌اى در مرثيهء بهرامشاه نظم نمود . بيت اولش بر خاطر بود ثبت افتاد :
آسمان با سينهء پرآتش و پشت دو تاه * شد به هاياهاى گويان بر سر بهرامشاه
و در سنهء ثلاث و سبعين و سبعمايه ، امير زاهد كه برادر سلطان اويس بود ، از بام كوشك او جان مست افتاده جان به باد فنا داد و از مرثيه‌اى كه خواجه سلمان جهت او گفته سه بيت به خاطر بود خامه به تحرير آن زبان بگشاد :
دريغا كه باغ بهار جوانى * فروريخت از تندباد خزانى دريغ آن مه سرو بالا كه او را * ز بالا فتاد اين بلا ناگهانى تو دانى چه افتاده است اين زمانه * فتادست مصر كرم را مبانى
( جزو 1 ، ج 3 ، ص 136 ) در شب دوم جمادى الاولى سنهء مذكوره ( 776 ) سلطان اويس به رياض رضوان منتقل گرديد و در همان شب شيخ حسن شربت شهادت چشيد . . . خواجه سلمان در مرثيهء آن پادشاه عالىشأن فرمايد :