خوردهام . اين وسيلت « 1 » بسنده است ، اگر پادشاه را نظر در حق ناحق افتد . امّا ايشان از آنها باشند كه در حالت كشيدن انتقام « 2 » از خدا ياد نيارند « 3 » و شرم ندارند ، تا انتقام خويش به مراد نكشند « 4 » دل ايشان نيارامد . يحيى گفت حالى سوگندنامهء او نگاه دار ، باشد كه بدين احتياجى افتد . ما خود را خود رفته ديدهايم .
و در آن وقت كه برامكه را آن محنتها پيشآمد « 5 » ، يحيى را از آن خط هارون ياد آمد و از فضل آن را بخواست . فضل آن خط را بياورد و به دست يحيى داد و آن خط بستد و روى سوى آسمان كرد و بسيار بگريست و گفت بار خدايا تو مىدانى كه ما بىگنهايم و هارون الرشيد ما را اين خط با شهادت « 6 » مسلمانان داده است و ترا در ميان آورده است و فرداى قيامت ما انصاف از تو خواهيم طلبيد . بعد از آن گفت فضل را كه چه مصلحت مىبينى ، اين عهدنامه پيش هارون بفرستم باشد كه در حق ما فكرى كند . فضل گفت كه وزير را احوال كما حقه معلوم است . هارون عزيرتر فرزندى كه ترا بود گردن زد و جاى آشتى نماند . ما را هيچ توقعى ازو نمىبايد كرد « 7 » و ازين عهدنامه نمودن او را خجالت افزايد و بدانچه از جفا و بدى مىكند زيادت كند و ما را هيچ فايده روى ننمايد . يحيى فرمود كه اى فرزند روزى كه من عهدنامه ، آوردم تو اين معنى همان روز گفتى « 8 » . سخن همان است كه تو گفته بودى . بعد از آن يحيى گفت كه عالميان را در مستقبل ايّام حال ما و روزگار جفا و ظلم هارون الّرشيد عبرتى تمام است و خداوندان دانش را معلوم است « 9 » كه در پادشاهان وفا « 10 » نباشد و هيچ پادشاهى محافظت عهد و وثيقت نكند . « 11 »
هامش
( 1 ) . ك : وصيت .
( 2 ) . ك : و راندن غضب .
( 3 ) . ك : حد او را به ياد نياورند .
( 4 ) . ك : به مقدار قدرت نكنند .
( 5 ) . ل : آيد .
( 6 ) . ك : به اشهاد .
( 7 ) . ك : توقّع خير نبايد داشت .
( 8 ) . ك پس ازين دارد : كه ما را فايده نخواهد داشت و ليكن من آن سخن به جوانى حمل كرده بودم .
( 9 ) . ك : خداوندان دانش را دانشى است .
( 10 ) . ل : - وفا .
( 11 ) . نسخه ك پس ازين دارد : مگر آنكه تصديق ايمانى و مرهواى ملكى و قدرت و نخوت و سلطنت و غضب زبانه ( كذا ) زده غالب آيد و ترس خداوند تعالى و ترس قيامت در رگ و پى او در رفته باشد و نفس مستولى او را مطمنّه ساخته . اين پادشاهى از نوادر روزگار و عجايب خود باشد . و حكما گفتهاند كه چون شخصى به قدرت و كامرانى و كامكارى رسيد و عالميان و جهانيان را بيچاره از خود ديد و نفاذ امر خود را