از آن جهت خاطر من پريشان بودى و بسيار خواستم كه اگر همسايه خانهء خود « 1 » بفروشد من بخرم و خانه را چيزى وسيع گردانم . قضا را آن ساعت كه طلب يحيى برمكى بر من آمده بود « 2 » ، همسايهها نيز آمدند كه ما را مهمى افتاده است ، اگر خانههاى ما مىخريد بسم اللّه بخر و زر « 3 » بده و امروز ترك خانهء وزير كن و يك پاس عشرت مكن . دلال را طلب كن و كار ما را صورت ده ، هر دو خانه را بيع كرده به آخر رسان . هرچند دلم جانب رفتن خانهء يحيى ميل مىكرد و مىدانستم كه در طلب او مرا منافع « 4 » بسيار است ، اما در آن آرزو خود بر خود « 5 » بستم و از آن طمع خود را بازداشتم و يك پاس روز در خريدن خانهها مشغول شدم . چون از آن فارغ شدم در خانهء وزير رفتم ، ديدم كه يحيى خوش و خرم شده است . مرا بديد و بخنديد و فرمود كه وقت صبوحى را به ازين مراعات نتوان كرد كه تو كردى ! من سبك در پاى او افتادم و گفتم غرضى داشتم و الّا دلم كشان اين طرف « 6 » بود . فرمود چه غرض ، تقرير بايد كرد . قصهء تنگى خانه و آمدن همسايگان و خريدن خانههاى ايشان چنانچه بود تمامى عرضه داشتم . ديدم كه از شرم در عرق شد و مرا فرمود كه زهى « 7 » بيخبرى كه از كار تو آگاه نبوديم « 8 » . چرا از حال همچو تو صاحب هنرى « 9 » پريشان نباشم و چندگاه بگذرانيم تا خاطر همچو توئى از جانب تنگى خانه ملال « 10 » كشد ؟ اين جرم ماست . من خدمت كردم و سماعى درخورد مجلس بگفتم . ديدم كه در وجد شد و بعد از فراغ سماع مرا خلعتى گرانمايه و اسپى مطوّق و صد هزار درم نقره انعام فرمود .
چون از آن حالت زمانى برآمد ، وكيلى را طلب داشت و فرمود كه در خانهء اسحق بر بام سراى او برآى ، هر خانهاى كه گرد بر گرد اوست بدانچه بها كنند و همسايگان به فروختن طايع و راغب باشند ، همه را بخر و اگرچه از بهاى عدل « 11 » يكى
هامش
( 1 ) . اساس : - خود .
( 2 ) . ك : + در همان ساعت .
( 3 ) . ك : زر به ما .
( 4 ) . ك : نفع .
( 5 ) . اساس : - در . . . خود .
( 6 ) . اساس : اين جانب .
( 7 ) . اساس : ازين !
( 8 ) . اساس : نبودهايم .
( 9 ) . اساس به جاى اين عبارت دارد : صاحبى .
( 10 ) . اساس : هلاك .
( 11 ) . ك : - عدل .