حسن و جمال و خرد و زيركى او حيران و متحيّر « 1 » بماندم و يك غزل از من آموخته بود ، صد بار خوشتر از اول خواند و در دل جعفر خوشى و خرّمى ظاهر گشت و او را آفرينها كرد و به غلام اشارت كرد تا چهار صد دينار مرا دهند . من ملول شدم كه از اينچنين مكرّمى چهار صد دينار بيابم ؛ و در آن غزل كه جعفر را وجدى آمده بود ، چهار بيت بود .
چون دينار پيش من آوردند ديدم كه هر دينارى صد مثقال وزن داشت . حيران ماندم .
جعفر فرمود كه اين غزل تو چهار « 2 » بيت بود ، از آن ، چهار « 3 » صد دينار صد مثقالى بيافتى .
كنيزك گفت : اى وزير بىنظير منشىء چهار بيت را چهار « 4 » صد دينار صد مثقالى دادى و گويندهء صد بيت نادره را هم از آن جنس فرمايى . و من چون « 5 » هزار مثقال زر يافتم خواستم تا باز گردم كه در عمر خويش نه آنچنان مجلسى ديده بودم « 6 » نه آنچنان انعامى از كسى يافته بودم . مرا فرمان داد تا زمانى ديگر بنشينم . كنيزك خدمت كرد و گفت اگر فرمان شود من هم پدر خود را چيزى دهم . فرمود كه سخت نيكو گفتى . كنيزك درجى از جواهر و جامهاى قيمتى و كنيزكى كه در حسن و جمال آيتى « 7 » بود با زر و زيور به من بخشيد و اجازت رفتن يافتم . از آن مجلس چنان بازگشتم كه كسى از بهشت با حور العين باز گردد . هرچند گاه ملازمت و خدمت مىكردم و كنيزك را غزلهاى دلفريب مىآموختم . آن كنيزك ريحانه نام داشت و غزلى چنان لطيف انشاء كردى كه مرغ از هوا فرود آوردى . و آخر من حساب كردم خارج آنكه عطيّات « 8 » جعفر يافته بودم ، دو صد و پنجاه قطعه « 9 » جامهء قيمتى و بيست و سه هزار دينار صد مثقالى « 10 » و يك درج جواهر و صد « 11 » و بيست دانه مرواريد قيمتى گرانمايه از ريحانه كه او را دختر خوانده بودم به من رسيد و چنان از دولت او مستغنى گشتم كه از براى دنيا « 12 » حاجتمند هيچ درى نشدم .
چندان املاك خريدم كه اولاد مرا در قرنها كافى بود . جزاى احسان جعفر برمكى خداى تعالى تواند داد و بس و الّا هزار همچون من يك روزه كرم او را شكر نتوان
هامش
( 1 ) . ك : - متحّير .
( 2 ) . اساس : صد .
( 3 ) . اساس : - چهار .
( 4 ) . اساس : - چهار .
( 5 ) . ظاهرا جملهء اخير ناقص است .
( 6 ) . اساس : ديدهام .
( 7 ) . اساس : - آيتى .
( 8 ) . اساس : عطايات .
( 9 ) . ك : - « پنجاه قطعه » .
( 10 ) . ك : بيست و سه هزار مثقال زر .
( 11 ) . ك : - صد .
( 12 ) . اساس : دينار .