تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ايران باستان ( تاريخ مفصل ايران قديم ) ( فارسى ) — صفحة 236

مساهمون:

ص٢٣٦
طفل پسر من است و مادرش هم زنده است . » آستياگ گفت ، پس مايلى ، كه زير شكنجه حقيقت را بگوئى و امر كرد ، او را برده زجر كنند . در اين حال چوپان حقيقت را گفته عفو شاه را با تضرّع و زارى درخواست كرد . پس از آن شاه هارپاك را احضار كرده پرسيد : « طفل دخترم را ، كه به تو سپرده بودم ، چگونه كشتى ؟ » هارپاك ، چون چوپانرا ديد ، چنين جواب داد : « پس از آنكه طفل را به خانه بردم ، خواستم طورى رفتار كنم ، كه امر تو اجرا شده باشد و هم قاتل پسر دخترت نباشم . اين بود ، كه او را بچوپان تو سپرده گفتم امر شاه است ، اين طفل را بكوهى بيفكنى و الّا سخت مجازات خواهى شد و بعد مفتش فرستاده اجراى امر تو را تفتيش كردم » . آستياگ باطنا نسبت به هارپاك غضبناك شد ، ولى صلاح نديد خشم خود را برو آرد و آنچه را ، كه از چوپان شنيده بود بيان كرده گفت : « وجدان من از كارى كه كرده بودم ، ناراحت بود و همواره مىبايست توبيخ و شماتت دختر خود را گوش كنم ، حالا كه طفل زنده مانده ، بايد خدا را شكر كرد و ضيافتى داد . پسرترا بفرست ، كه هم بازى نوهء من باشد و خودت هم بضيافت من بيا . » هارپاك به خاك افتاده تشكر كرد ، بعد به خانه برگشته با شعف زياد شرح قضيه را بزن خود گفت و طفل سيزده ساله‌اش را ، كه يگانه پسر او بود ، نزد شاه فرستاد . شاه امر كرد ، سر پسر را بريده از گوشت او غذائى تهيه كردند و آن را در ميهمانى بهارپاك خوراند . بعد از او پرسيد ، غذا را چگونه يافتى ؟ وزير گفت خيلى خوب . سپس زنبيلى را به او نشان داده گفت ، هرچه خواهى از آن بردار . وزير ، همين كه زنبيل را گشود ، سر و دست و پاى پسر خود را در آن ديد فهميد ، كه گوشت چه كس را خورده ، ولى به روى خود نياورد و ، چون شاه پرسيد ، آيا ميدانى گوشت چه شكارى را خورده‌اى ، جواب داد : آنچه شاه كند خوب است . بعد باقىماندهء گوشت پسر و سر و جوارح او را برداشته به خانه برد . شايد ، چنان كه من پندارم ، ( يعنى هرودوت ) براى اينكه دفن كند . پس از اين كارها آستياگ مغها را خواسته گفت ، پسر دختر من زنده است و شرح قضيه چنين . حالا عقيدهء شما چيست و چه بايد كرد ؟ مغها گفتند : « خوابى ، كه