درين سالها خنجر آبگون * به رزم از نيامى نيامد برون
كمان را نماليد كس تيز گوش * نشد تير با هيچكس سختكوش
در ايّام آن شه نشد تيغ تيز * زبان كرد كوتاه رمح از ستيز
در مملكت او متعدّى ، نكهت مشك و رايحهء عبير و عنبرست و در ديار او جمال و حسن دست تعدّى و جور برآورده . حسن است كه در الوس او به دليرى و جامهكنى دست دراز كرده است . جز ذرّات آفتاب در خانهاى هيچ آفريده نزل نمىتواند گرفتن . مسبّب در آنجا مؤذن است و مؤدّى و مشيّع خروس ( ؟ ) 199 به فرّ دولتش در خانها جز ذرّه نزل نمىگيرد و جز آفتاب و ماهتاب بىاذن و اجازت مالك خانهگير نمىشود ، و خرمگس و عنكبوت را در بيوت و محلات حلول نزول نه ، در هر خانه سورى و در هر منزل سرورى و در هر منزلى حبورى پنداشتند و از وصال مهفهفات صليل مرهفات فراموش كردند و كه و مه روى به قبلهء فراغ آوردند و خاص و عام برآسودند .
بيت
هر جا كه رسيد موكب تو * از چرخ شنيد خير مقدم
بر درگه تو اميد را قال * نا آمده جز اصبت فالزم
عدلت نگذاشت راستى را * جز در سر زلف نيكوان خم
در عهد تو هيچ گوش نشنيد * فرياد مگر ز زير و از بم
رعايا را از جمله تكاليف مذموم چون مصادرات و نمارى ( ؟ ) نامعهود و قوانين و بدعتهاى نامحمود محمى و مرعى فرمود . دايما جز صيد پايى قيد پادشاه بنسايد و جز داعيهء نخجير و شكار او را بر اصطياد و اقتناص تهييج و تحريض ننمايد .
همواره اوقات شريفهء خود را به جانور انداختن و شكره برانيدن مقصور دارد و بيشتر روزگار خود را به سكر معاقرت و گذشت معاشرت و مشاهدهء ماه پيكران