قطبى كه سعادت جهان بود نماند * فهرست زمين و آسمان بود نماند
گو خواه بمان جهان و گو خوان ممان * چون آنچه از آن خلاصه آن بود نماند
مولانا مزاجى نشاطمند و دلى فرحافزاى داشت و صحبتى روحپرور و خاطرى وقاد روشن ، چنان كه هر غمناكى [ و ] دردناكى كه يك لحظه شرف صحبت او يافتى تا يكسال فرحناك و خوشدل و شادمان بودى . يد بيضا و دم مسيحا داشت ، همچنين در مرثيهء او :
زين حادثه آب ديده خون خواهد گشت * دوران زمانه سرنگون خواهد گشت
مىگشت به قطب چرخ و اكنون گويى * چون قطب نماند چرخ چون خواهد گشت
با صورتى مقبول جانها ، و سيرتى محبوب و مرغوب دلها ، لهجهاى خوب و كلامى مطبوع ، در لطافت روح و جسم و عقل مصور غصن شجر لطافت و شاخ شكر طراوت و لب ثمر حلاوت و طلاوت كه اضافت هر سبك روح با او گرانتر از لنگر كشتى بودى . شيرين الفاظى ، پاكيزه عبارتى ، موزون حركاتى ، لطيف سكناتى ، كه به ظرافت طبع مكان و زمان بر بودى و عبوسان محبوس را به خنده آوردى ! از سبك روحى چون حبة القلب در پردهء دلهاى ملوك و سلاطين گنجيدى و از قبول دلها چون افسانة العين در دندانهاى امرا و وزرا جاى كردى . سحاب اصطناع او بر غريب و قريب ماطر بودى ، و اكابر و اصاغر از وجود پر جود او محظوظ و با هر . به قاذورات دنيايى التفات ننمودى و به حطام هوايى مبالات « * » . زخارف گيتى در چشم او وقعى نداشت . بعد ازو مقتدا و سرورى نماند ايمّه را كه انگشت تقدّم برو منعقد باشد و من بعد چون ذكر علوم شريف رود
« فَنَظَرَ نَظْرَةً فِي النُّجُومِ
هامش
( * ) يعنى مبالات ننمودى