كرده بودى ، رونق ديوان او رونق آفتابى بود كه به مغرب فرو مىرود . اگر سال ديگر بر اين منهاج بماندى ، خرقهء حيض شدى .
نصير الدين را در عزل ، مجال سخن نبود . طاس را چون درست بود ، طنينى باشد . چون شكسته شد ، لال گردد . كمان را چو زه برگيرند ، پارهء چوب باشد . بىشراب مستى محال بود .
نصير الدين ساعتى چون سلحفاة بىآواز شد ، بعد از آن گفت :
از عاقبت مىترسيدم ، و از سرمىانديشيدم ، كه امراى حضرت خراسان ، هر يكى علمى برپاى كردهاند ، و استيلا يافته . قوام الدين دو سه كرت تكرار كرد كه وزير و سر . وزير و سر ( 3 پ ) تا بدين حد تهور كس نديده بوده سرفرا قضا داد ، و تركترك خود بگفت .
متهور سر بر كف دارد ؛ نه گندنا است ، كه چون رفت ، بازآيد ، نه موى است كه چون بتراشند بازرويد . مردم نه شمع است كه از گردن زدن صلاح پذيرد . مرگ نه چيزى است كه آن را امتحان توان كرد . كسى را بر سر خويش خشم نباشد ، و وقت حادثه به آنچه در وزارت تمكين داشت ، چه سود كرد . شعر :
فما يدعى من جبر عدوة داحس * فلم ينج منها يابن وبرة سالما
طرفه آن است كه نصير الدين كه طلب عافيت مىكرد ، و خلقى كار وقايهء سر خويش مىدانست هم سر درباخت ، و او را شكلى نامحسوب پيشآمد .
حكايت او آن است كه ، سلطان اعظم ، پس از وزارت ، اشراف بر وى تقرير فرمود ، او آن مثل ياد كرد كه متصرف چون درزى باشد ، روزى اطلس دوزد ( 4 ر ) و روزى كرباس . همچون باز باشد ، وقتى بر سر مردار نشيند ، و وقتى بر دست ملوك . دانست كه بدر چون هلال شود ، عيبى نباشد . بلبل همه روزى بر سر گل ننشسته بود ، مباشرت آن منصب به بستر بازگذاشت ، او را در اشراف بر آن داشتند كه قصد امير اجل اختيار الدين جوهر خادم كرد ، كه در آن ملك سلطان دوم بود .