سمرقند شد و تا قريهء شيراز - كه چهار فرسخى سمرقند است - آمد . و ميرزا عبد الله به استقبال بيرون آمد . جنگ شد و ميرزا عبد الله در جنگگاه گرفتار شده كشته شد . و ميرزا سلطان ابو سعيد سجدهء شكر به جا آورده متوجه سمرقند شد .
و چون مىدانست كه لشكر اوزبك چون به سمرقند درآيند ، ديگر بيرون كردن مشكل است ، بنابرآن چون نزديك سمرقند رسيد ، با جمعى از امراى اوزبك كه به آن حضرت همراه بودند گفت : « در اين جوى آب كه نزديك به دروازه است ، اسبان را آب دهيم . » و ايشان همراه آن حضرت به آب دادن اسبان مشغول شدند . ميرزا سلطان ابو سعيد فرصت يافته اسب خود را كه هنوز سيراب نشده بود ، از جوى بيرون جهانيد و تازيانه زده به دروازه آمده و آواز داد كه « ميرزا سلطان ابو سعيد منم . » و ايشان فى الحال دروازه گشوده آن حضرت را به درون بردند . و پادشاه چون به شهر درآمده دروازهها را به مردم امين سپرده به ضبط برج و باره مشغول شد .
و ابو الخير خان در بيرون شهر متحير شد و آن حضرت كس نزد او فرستاد كه « اين مملكت ميراث من است ، و خان در اين ولايت توقف نخواهد كرد ، و به جز من لايق حكومت اين مملكت نيست . اكنون چندان توقف مىبايد كرد كه به امر مهماندارى قيام نموده آيد . » و ابو الخير خان را چون چارهاى ديگر نبود ، ناچار قبول كرد . و آن حضرت از نقود و جواهر و خلعت قيمتى و اسبان سوارى « 1 » و شتران آنچه او را مقدور و ميسر بود ، بيرون فرستاد و خان راضى شده مراجعت كرد . و خطبه و سكه به نام ميرزا سلطان ابو سعيد مزين شد . و اول كارى كه كرد قتل مردم شريرى بود كه به قتل ميرزا عبد اللطيف اقدام نموده بودند . و جثّهء خبيث ايشان را بعد از كشتن حكم به سوختن كرد .
و خواجه مولانا كه دولتخواه ميرزا عبد اللّه بود بعد از فتح به خراسان رفت و در النگ سلطان ميدان ميرزا ابو القاسم بابر را ملازمت نموده آن حضرت او را تعظيم كرد و به زانوى ادب پيش آن جناب بنشست و به نفس نفيس به النگ بسطام آمد .
و ميرزا سلطان محمد چون به عراق و فارس رفت ، لحظهاى از فكر تسخير خراسان فارغ نبود و لشكرى مرتب ساخته متوجه آن صوب شد . و ميرزا بابر ، خواجه مولانا را به طلب صلح فرستاد و بعد از آمد و شد ، مقرر شد كه سكه و [ 593 الف ] خطبه به نام ميرزا محمد سلطان باشد و محقر ولايتى از خراسان داخل عراق شود . و به اعتماد صلح ميرزا بابر به مازندران به قشلاق رفت . و ميرزا سلطان محمد عهد و پيمان را بر طاق نسيان نهاده تا اسفراين عنان بازنكشيد .
هامش
( 1 ) . م : راهوارى .