و ملك غياث الدين چون نه لايق سلطنت بود و از لوازم آن غافل بود ، با آنكه دوستى همچو امير تيمور را بدين جهت دشمن ساخته بود ، در اين وقت اكثر اوقاتش به شرب شراب و صحبت شعر مىگذشت و مىگفت كه « رعاياى شهر به جهت محافظت كفافاند . » به وقتى كه صاحبقران اطراف و جوانب شهر را به نظر احتياط درمىآورد كه كدام موضع لايق است كه به جنگ پيش برد ، جمعى از دلاوران غور ، دروازه را گشودند و بيرون آمدند . جنگى عظيم شد .
قمار ، شاه برلاس در آن روز جنگهاى مردانه كرد و مخالفان را تا دروازه راند ، جمعى كثير را به قتل آوردند . شب جمعى از [ اهالى ] قلعه به رسم شبيخون بيرون آمده سه كس را كشته بازگشتند .
روز ديگر جنگ سلطانى شده آن حضرت به تماشاى جانسپارى شده ، سوار شده و وفاداران وقتشناس به قدر مقدور كوشش نموده در نظر مبارك آن حضرت داد مردى و مردانگى دادند . ملك غياث الدين بر زير دروازهء سر پل انجيل « 1 » به نفس خود كوششهاى خوب كرد ، اما فايده نداد . امرا جرانغار و برانغار « 2 » حمله آوردند و از هر طرف به فصيل برآمدند و دروازه را شكسته و لشكر به درون حصار آمد و ملك غياث الدين [ 472 ب ] منكوب و مخذول به سرهند درون « 3 » گريخت و دو هزار كس از لشكريانش گرفتار شدند .
صاحبقران همه را به جان امان داده حكم فرمود كه هركس در خانهء خود توقف نموده بر برج و بارو نرود ، در امان است . و چون آن جماعت خلاص شده به قلعه رفتند و اين خبر به رعايا رسيد ، شهريان كنج خانهء خود را غنيمت دانسته ترك فضولى كردند و روز ديگر هرچند ملك سعى كرد كسى از شهريان به محافظت حصار نرفت .
و اسكندر شيخى « 4 » كه در آن وقت با ملك بود به ملك گفت كه « چندى را بايد كشت كه ديگران ترسيده ضبط حصار نمايند . » ملك گفت كه « خون ناحق نمىكنيم . » اسكندر گفت كه « پس فكرى دگر بجز نگاه داشتن شهر مىبايد كرد . » ملك ناچار ترك جنگ كه فى الواقع حدّ او نبود كرده پسر بزرگ خود ، امير [ يير ] محمد و مادر خود و اسكندر شيخى را بيرون فرستاد « 5 » و ايشان ملازمت دريافته خوشدل به شهر بازآمدند ، مگر اسكندر شيخى كه آن حضرت احوال قلعه از وى تحقيق نمود و او را نزد خويش نگاه داشت .
هامش
( 1 ) . متن : پول احل ؟ ؟ ؟ . تصحيح بر اساس متن ظفرنامهء يزدى .
( 2 ) . هر دو به لغت مغولى است به معنى دست چپ و راست لشكر .
( 3 ) . ظفرنامه : به شهر هند اندرون .
( 4 ) . پسر افراسياب چلاوى كه از مازندران آمده بود و نسبش به بيژن مىرسيد .
( 5 ) . به گفتهء صاحب روضة الصفا ، ملك غياث الدين ، تنها پسر خود ، امير پير محمد و اسكندر شيخى را به شفاعت پيش امير تيمور فرستاد .