ديگر بود ، فرستاده به او پيغام داد كه « من به خاطر برادر تو ، فخر الدّين محمّد كه از امراى عظيم الشأن من بود و كمال اخلاص داشت ، مىخواهم كه اين شهر را براى تو بگيرم و دختران تو را به پسران خود نكاح كرده بدهم تا حكومت اين ولايت بر تو قرار گيرد . » و كس ديگر نزد اسد الدّين فرستاد كه « اينك زن قطب الدّين ، كه صاحب تو بود ، مىخواهم كه دختران خود را به پسران من دهد و امراى اخلاط كس پيش من فرستاده اخلاط را به من پيشكش مىكنند . » و شخصى از مردم اخلاط به اندرون ميّافارقين فرستاده كه اسد الدّين را خاطرنشان كند كه « من از اخلاط آمدهام و مكتوبات اعيان آن ولايت را آورده . » بنابراين ، اسد الدّين در مقام اطاعت شده ميّافارقين را به صلاح الدّين داد و دختران قطب الدّين را به پسران او نكاح كرد .
و در همين سال صلاح الدّين بعد از انتظام مهمّات ولايت ميّافارقين باز به جانب موصل مراجعه نمود و چون به نواحى آن ولايت رسيد ، مجاهد الدّين قايماز جماعتى را در ميان انداخته التماس مصالحه نمود و هنوز رسل و رسايل ايشان آمدورفت داشتند كه صلاح الدّين بيمار شد و بهواسطهء بيمارى روى بحران نهاد . و امر مصالحه بر آن قرار يافت كه عزّ الدّين مسعود ولايت شهرزور « 1 » و قرابل را به نوّاب و عمّال صلاح الدّين گذارد و خطبه و سكّه به نام او كند . پس بر اين قرارداد نايرهء فتنه فرونشست و مردم موصل قدرى آسايش گرفتند . و مرض صلاح الدّين روزبهروز اشتداد مىكرد ، تا آنكه كار به جايى رسيد كه مردم از حيات وى نااميد شدند .
در اين وقت از خويشان و فرزندان او يكى ملك عادل ، برادرش ، صاحب حلب ، پيش او بود ، و از پسرانش ملك عزيز عثمان . و در اواخر ماه رمضان چون مرض صلاح الدّين بسيار قوّت گرفت و اطبا از معالجهء آن عاجز آمدند ، پسر عمش ، ناصر الدين محمّد بن شيركوه از اردوى وى بىرخصت برآمده روى به حمص - كه جاگير او بود - نهاد و چون به حلب رسيد جمعى از اوباش حلب را به انواع عنايات و رعايات سرافراز گردانيده به ايشان وعدهها كرد كه بعد از فوت صلاح الدّين حلب را از ملك عادل بازداشته به او سپارند .
چون به حمص رسيد كس به دمشق پيش اهالى آنجا فرستاده ايشان را مطيع و منقاد خود گردانيد [ 149 ب ] و قرار به آن داد كه بعد از فوت صلاح الدّين كه عنقريب است كه واقع شود ، دمشق را به وى سپارند . و همچنين اكثر ارباب آن ولايت را با خود متّفق گردانيده منتظر فوت صلاح الدّين بود كه به يكباره خبر رسيد كه مرض صلاح الدّين روى به انحطاط نهاده روز به
هامش
( 1 ) . ياقوت بناى اين شهر را به زور بن ضحّاك نسبت داده . و بعضى معتقدند كه چون حكومت اين شهر بيشتر اوقات در دست زورمندان قبايل كرد بوده ، بدين اسم ناميده شده است .