يكى از امراى ايشان ، كه او را « سردانى » گفتندى ، با سيصد سوار جرّار متوجّه آن صوب گشت .
اتّفاقا ، به مجرّد پيدا شدن قراول فرنگ ، سپاه طغدكين أحمال و أثقال خود را گذاشته گريختند . فرنگيان اين معنى را فوزى عظيم دانسته بىمحنت جنگ و جدل تمامى اردوى سپاه اسلام به دست ايشان افتاد و آن جماعت بىقتال و جدال به اقبح احوال گريخته به حمص « 1 » رفتند .
و سردانى بعد از تاراج اردوى طغدكين ، عنان عزيمت به صوب قلعهء عرقر منعطف داشته به محاصرهء آن قلعه پرداخت . و اسرائيل چون خبر از شكست طغدكين يافت از نگاهداشتن قلعه مأيوس گشته كس پيش سردانى فرستاده امان طلبيد . سردانى او را امان داد ، امّا چون اسرائيل با مردم خود پايين آمد سردانى مردم او را متعرّض نشد ، امّا اسرائيل را گرفته بند فرمود و گفت :
تا فلان و فلان فرنگى كه مدّت هفت سال است كه در دمشق محبوساند خلاص نشوند ، خلاصى تو ممكن نيست . بنابراين ، طغدكين ايشان را خلاص كرد و سردانى ، اسرائيل را نيز گذاشت .
و چون اتابك طغدكين اينچنين شكست ديده و رسوا گشت و به دمشق رفت ، بسيار متوهّم بود ، از آنكه مبادا در اين محلّ صاحب بيت المقدّس ، بغدوبن فرنگى ، نقض صلح نموده متوجّه دمشق گردد و او را به واسطهء پريشانى سپاه طاقت مقاومت او نباشد . اتّفاقا ، در اين اثنا ، بغدوبن كس پيش او فرستاده او را پرسش نمود و گفت : اين نوع امور به بسيارى از سلاطين و ملوك پيش آمده ، به اين سبب غم و غصّه به خود راه نبايد داد ، و از رهگذر عهدى كه ميانهء من و تو است مطلقا چيزى به خاطر خود راه ندهى ، كه ما در عهد خود ثابتقدميم ، و يقين باشد كه ملوك را بيش از آنچه به تو رسيده بسيار پيش آمده و باز احوال ايشان انتظام يافته .
القصّه ، طغدكين را از پرسش و دلدارى بغدوبن بسيار قوّت حاصل شد و از دغدغهاى كه در خاطر داشت فارغ البال گشت .
و از جمله وقايع اين سال آنكه منصور بن صدقه ، كه بعد از قتل پدر گريخته به قلعهء جعبر رفته بود ، بازگشته به ملازمت سلطان آمد و سلطان او را به عنايات پادشاهانه سرافراز ساخته منظور نظر عنايت خود گردانيد . و بدر بن صدقه پيش امير مودود به موصل رفت ، و امير مودود نيز مقدم او را عزيز دانسته در تعظيم و تكريم او دقيقهاى از دقايق فروگذاشت ننمود .
و هم در اين سال ، سلطان محمّد ، مجاهد الدّين بهروز را شحنهء بغداد گردانيد . و منشأ اين
هامش
( 1 ) . حمس :( Hems )كه يونانيها و روميها آن را إمسا( Emesa )مىگويند شهرى است در غرب سوريه ، به فاصلهء يك كيلومتر و نيمى رود ارونتس ( نهر العاصى ) در جنوب حماة . اين شهر به سال پانزدهم هجرى به دست أبو عبيدهء جرّاح به دست مسلمانان افتاد .