رسيد . چون متنبّى ايشان را ديد گفت : هلّموا يا وجوه العرب الى الطعام . يعنى : پيش آييد اى رؤساى عرب به سوى طعام خوردن . و ايشان هيچ نگفتند . متنبّى دانست كه ايشان خالى از شرارتى نيستند . فى الحال برجست و سلاح خود گرفته بر مركب سوار شد محسّد پسرش نيز با آن غلامان سوار شده متوجّه دفع [ 225 ب ] آن جماعت گشتند . آخر الأمر ، بعد از سعى بسيار محسّد با بعضى غلامان به قتل رسيد . متنبّى مىخواست كه بگريزد ، يكى از غلامان « 1 » او به او گفت كه تو چون مىگريزى و حال آنكه تو قائل اين بيتى :
فالخيل و الّليل و البيداء تعرفنى * و الحرب و الضرّب « 2 » و القرطاس و القلم
يعنى : اسب و شب و صحرا مرا مىشناسد و همچنين حرب و كارزار و كاغذ و قلم .
چون متنبّى اين بيت از غلام خود شنيد برگشت و چندان كارزار كرد كه به قتل رسيد « 3 » . اين واقعه در روز چهارشنبه بيست و چهارم شهر رمضان اين سال بود و بعضى در بيست و هشتم اين ماه و بعضى در ماه شعبان نيز گفتهاند ، و اللّه اعلم بحقايق الامور .
هامش
( 1 ) . نام وى مفلح بود .
( 2 ) . در ديوان خود متنبّى به صورت « و السيف و الرمح » آمده است .
( 3 ) . محل قتل متنبّى را موضعى به نام صافيه در كنار نعمانيّه در سمت غربى بغداد نوشتهاند .