باشد . و صالح منع آن كرد و نگذاشت كه آن خوانها را بيارند . القصّه ، ميان صالح و يزيد ناخوشى و نفاق به هم رسيد . يزيد مىگفت كه اين كارى است كه من خود كردم .
در اين اثنا خبر به يزيد رسيد كه سليمان مىخواهد كه ايالت خراسان را به برادر تو عبد الملك بن مهلّب ، مفوّض دارد . يزيد را چون با اهل خراسان آميزش و التيام تمام بود - چرا كه مدتى مديد در آن ولايت حاكم بود - و نيز از وضع صالح بسيار به تنگ آمده بود با خود انديشه كرد كه اگر نوعى شود كه امير المؤمنين مرا به خراسان فرستد بهتر است . بنابراين عبد اللّه بن اهشم « 1 » را بخواند و گفت : تو را از بهر كارى خواندهام كه از آن غمگين شدهام و مىخواهم كه تو آن كار را از من كفايت كنى . عبد اللّه گفت : ايّها الامير آنچه از دست من برمىآيد تقصير نخواهم كرد .
پس يزيد گفت : تو مىدانى كه من چه مقدار محبّت به خراسان و اهل آن دارم . اكنون مىشنوم كه امير المؤمنين مىخواهد كه برادرم ، عبد الملك ، را به آنجا فرستد . هيچ حيله مىتوانى كرد كه خراسان به من تعلّق گيرد ؟ ابن اهشم گفت : اگر مرا پيش امير المؤمنين فرستى اميدوارم كه به زودى زود منشور خراسان از براى تو بياورم . پس يزيد گفت : تو تهيّهء اسباب سفر دمشق كن و اين سخن از مردم پنهان دار .
القصّه ؛ يزيد بن مهلّب نامهاى نوشت به سليمان و او را از نقير و قطمير عراق آگاه ساخت ، و در آن نامه نوشت كه : « ابن اهشم كه به پايهء سرير خلافت مىرسد از احوال خراسان و نواحى آن بسيار خبردار است . اگر امير المؤمنين از حالات آن ديار از او استفسار نمايد بواقعى عرض خواهد نمود . » و سى هزار درم به وى داد .
چون ابن اهشم به دمشق رسيد نامهء يزيد بن مهلّب [ 150 ب ] را به سليمان رسانيد . سليمان او را در خلوت طلبيده گفت : تو احوال خراسان را مىدانى ؟ گفت : يا امير المؤمنين من در خراسان متولّد شدهام و نشو و نماى من در آن ديار بوده . آنچه از احوال آن ديار مىدانم كسى ديگر نداند . پس سليمان گفت : كسى را بگو كه لايق ايالت آن ديار باشد . ابن اهشم گفت :
امير المؤمنين بهتر داند ؛ هركه را مىفرستد لايق خواهد بود . پس سليمان مردى را از قريش نام برد . ابن اهشم گفت : اين كار او را نشايد . باز گفت : عبد الملك بن مهلّب . عبد اللّه گفت : يا امير المؤمنين نه كار اوست .
القصّه ؛ سليمان هركه را نام مىبرد عبد اللّه مىگفت ايالت خراسان كار ايشان نيست تا به نام وكيع رسيد . عبد اللّه گفت : وكيع مردى است دلاور و مبارز و ليكن اعرابى خشك است و مردم
هامش
( 1 ) . نام پدر عبد اللّه در تاريخ طبرى و نهاية الأرب به صورت اهتم و در الكامل به صورت اهميم ثبت شده است .