بودند . اكنون چندگاهى است كه اسير شدم . عبد الجبار گفت : تو مگر يزيد بن مهلّبى ؟ گفت : آرى .
من از زندان حجّاج گريخته و مىخواهم كه پيش عمّ خود ، وهيب بن عبد الرحمن ازدى ، روم .
عبد الجبار گفت : من به هفت شب شما را به فلسطين مىرسانم كه همه شب برويد و روز آرام گيريد .
القصّه ؛ عبد الجبار ايشان را از راهى برد كه مطلقا تعب و آسيب به ايشان راه نيافت ، تا آنكه روز هفتم به زمين شام نزديك شدند و كوشكهاى فلسطين نمودار شدند و گمان ايشان آن بود كه فردا على الصباح به فلسطين خواهند رسيد . پس آن شب تمام راه برفتند . چون صبح بردميد يزيد پرسيد : چه مقدار راه در پيش است ؟ گفتند : قريب به چهار ميل مانده . گفت : خواب بر من غلبه كرده ؛ ساعتى استراحت مىكنم . پس عبد الجبار ايشان را از راه به يك طرف برد ، كه ناگاه در بيابان كوشكى ظاهر شد . پس به اتّفاق پايين آن كوشك فرود آمده ساعتى استراحت نمودند .
چون آفتاب گرم شد بيدار شده در باب رفتن يا بودن آن روز در آنجا متردّد شدند ، كه به يك ناگاه ديدند كه خاتونى با كنيزكى بر بام قصر برآمده ، نظارهء اطراف آن بيابان مىكنند . اتّفاقا نظر كنيزك بر يزيد بن مهلّب افتاد . گفت : سبحان اللّه ! گويا اين مرد بعينه يزيد بن مهلّب است . آن خاتون گفت : تو يزيد بن مهلّب را مىشناسى ؟ گفت : چون نشناسم كه من مولاى او بودم . پس يزيد از آن كنيزك پرسيد : تو چه نام دارى و اين كوشك از آن كيست ؟ گفت : نام من غزاله ، و اين كوشك از آن زينب بنت يوسف بن حجّاج ثقفى است و [ او ] زن ابو عقيل ثقفى است . يزيد گفت :
انّا للّه و إنّا اليه راجعون . عجب حالتى است كه ما هرچند از حجّاج مىگريزيم او از ما جدا نمىشود . پس يزيد دليل را گفت : اكنون بودن ما اينجا مصلحت نيست . مىبايد سوار شد .
القصّه ؛ همان ساعت سوار شده نزد عمّ خود وهيب بن عبد الرحمن رفت و حقيقت احوال خود به او باز گفت . پس وهيب در ساعت برخاست و پيش سليمان بن عبد الملك شد و او را بر احوال يزيد اطّلاع داده از وى التماس نمود تا از جهت يزيد بن مهلّب از وليد زنهار خواهد .
سليمان قبول اين معنى نموده يزيد را بسيار بنواخت و خلعت فاخر بداد .
امّا چون حجّاج را چون خبر شد كه يزيد بن مهلّب با برادرانش از بند او گريخت ظنّ او چنان بود كه يزيد به خراسان رفته ؛ چرا كه مدتهاى مديد در آن ديار حاكم على الاطلاق بوده ، بنابراين مكتوبى به قتيبه نوشت كه : « يزيد بن مهلّب از بند من گريخته و نمىدانم كه كجا رفته .
من مىترسم كه او به خراسان رفته و آن ولايت را بر تو تباه كند . » و بعد از مدتى بر حجّاج ظاهر شد كه يزيد به فلسطين رفته پناه به سليمان بن عبد الملك آورده . بنابراين حجّاج عرضهاى نوشت به وليد كه :
« امّا بعد ؛ امير المؤمنين بداند كه يزيد بن مهلّب بستم مال بسيار از خراسان گرفته بود و من از وى مطالبهء آن مال مىكردم . از جمله آن شش باره هزار هزار درم به او ثابت شده بود . الحال
تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 1089
مساهمون: غلام رضا طباطبايى مجد
ص١٠٨٩