آن مضايقه نيست . عبد الملك چون اين سخن بشنيد گفت بايد كه زفر مرا ملاقات كند . و زفر مىترسيد كه مبادا عبد الملك با وى همان معامله كند كه با عمرو بن سعيد كرد . بنابراين به ملاقات عبد الملك راضى نمىشد .
پس روز بعد عبد الملك تازيانهء حضرت رسالتپناه ، صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ، را [ به نشانهء ] امان پيش او فرستاد . پس زفر از حصار بيرون آمده عبد الملك او را با خود بر تخت نشانيد و بعد از مصالحه چون عبد الملك بر قلّت سپاه زفر اطّلاع يافت گفت : اگر مىدانستم كه در اين قلعه همين مردماند و بس ، هرگز به صلاح راضى نمىشدم . زفر چون اين سخن شنيد به عبد الملك پيغام فرستاد كه اگر خواهى صلح را ناكرده انگاريم و باز بر سر حرف سابق برويم .
عبد الملك جواب داد كه گذشت آنچه گذشت و كدورتى كه در ميانه بود به صفا مبدّل شده است .
بعد از آن عبد الملك دختر هذيل بن زفر را به نكاح پسر خود مسلم بن عبد الملك درآورده « 1 » فرمود تا پسران زفر ، هذيل و كوثر ، هر دو در مقدمهء سپاه به جانب عراق روان شدند . « 2 »
چون سپاه ابن مروان مقابل سپاه مصعب شدند هذيل گريخته به مصعب پيوست « 3 » و بعد از كشته شدن او هذيل در كوفه مختفى شد . چون عبد الملك به كوفه درآمد هذيل وسائل برانگيخته تا عبد الملك از گناه او درگذشت و او را امان داد .
* * *
[ مهلب بن ابى صفره ]
امّا مهلّب بن ابى صفره در اين اوقات از قبل مصعب بن زبير به جنگ ازارقه مشغول بود .
چون خبر كشته شدن مصعب به قطرىّ - كه در آن زمان ايالت ازارقه به او تعلّق داشت - رسيد در ساعت قطرى به كنار لشكرگاه آمده آواز داد : به مهلّب بگوييد تا نزد من آيد كه با او سخنى دار . مهلّب در برابر قطرى آمد . قطرى از وى پرسيد : چه مىگويى در شأن مصعب ؟ مهلّب گفت : امام مهدى و خليفهء امير المؤمنين عبد اللّه زبير . قطرىّ گفت : در حق عبد الملك مروان چه مىگويى ؟ گفت : عبد الملك امام الضالّ الملعون . قطرىّ گفت : عبد الملك امام تو نيست ؟ مهلّب گفت : از امامت او در هر دو جهان بيزارم . قطرى گفت : عقيدهء من به تو آن است كه فردا به امامت او راضى خواهى شد . مهلّب گفت : معاذ اللّه . آن روز مباد كه من او را امام دانم .
چون بعد از قتل مصعب ، عبد الملك ، خالد بن عبد اللّه [ اسيد ] را به حكومت بصره فرستاد
هامش
( 1 ) . مسلم پسر عبد الملك با رباب ، دختر زفر ، ازدواج كرد نه با دختر هذيل بن زفر ؛ - الكامل ، ج 6 ، ص 243 ؛ نهاية الأرب ، ج 6 ، ص 109 .
( 2 ) . ابن اثير گويد : زفر به فرزندش هذيل امر كرد با عدهء خود به همراهى عبد الملك به جنگ مصعب برود ؛ - پيشين .
( 3 ) . زفر به هذيل گفته بود : بر تو عهد و پيمانى با عبد الملك نيست .