و در شرح نهج البلاغه مسطور است كه در آن ايّام كه حضرت امير در مقابلهء لشكر عايشه منزل گرفته بود روزى انس بن مالك را به نزد طلحه و زبير فرستاد تا ايشان را نصيحت نمايد و حديثى كه از رسول ، صلّى اللّه عليه و آله ، شنيده باشد كه دال باشد بر منع و ردّ ايشان از كارى كه با على در پيش گرفته بودند ، به ايشان رساند . انس به موجب فرمودهء ايشان نزد آن حضرت رفت و از آن حديث كه حضرت به آن اشاره فرموده بود هيچچيز به ايشان نگفت و چون مراجعت نموده نزد آن حضرت آمد از وى پرسيد كه : هيچچيز از آنچه نصيحت كردم به ايشان گفتى و حديث پيغمبر ، صلّى اللّه عليه و آله ، به ياد ايشان دادى ؟ جواب داد : از خاطر من رفت .
حضرت امير فرمودند : و ان كنت كاذبا فضربك اللّه بها بيضا لامعة لا تواريها العمامة . يعنى : اگر باشى تو دروغگوى در اينكه گفتى از خاطر من رفت ، خداى تعالى تو را به اين علّت و زحمت يعنى مرض برص ، نعوذ باللّه منها ، گرفتار كند به نوعى كه ظاهر و پيدا و نمايان و هويدا باشد ، چنان كه دستار او را ساتر نبود .
راوى گويد كه تير دعاى امير المؤمنين در شأن انس بر هدف اجابت آمد و آن مرض به همان صفت بر روى انس ظاهر شد ، چنان كه روى وى را هيچ احدى نديد مگر به برقع فروگذاشته .
و گويند حديثى كه انس بن مالك از حضرت رسالتپناهى شنيده و امير المؤمنين به آن اشارت فرموده اين است كه آن سرور ، صلّى اللّه عليه و آله ، با زبير و طلحه فرموده كه انّكما ستقاتلان عليّا و انتما له ظالمان . يعنى : بدرستى كه شما اى زبير و طلحه زود باشد كه مقاتله نماييد با على و حال آنكه شما در آن مقاتله ستمكار باشيد .
القصّه ، عايشه در هودج منتظر بود كه زبير آيد و كيفيّت ماجرا را ميان خود و على باز نمايد ، چون چشمش بر زبير افتاد پرسيد كه : يا ابا عبد اللّه چه دارى ؟ زبير جواب داد كه : آن دارم كه به خدا سوگند مىخورم كه در هيچ موقفى نايستادم ، هرگز نه در جاهليت و نه در اسلام ، مگر آنكه در آن موقف و مشهد مرا نصرتى و بصارتى بود و مىدانستم كه چه مىكردم و قدم را كجا مىنهادم . امروز در اين مهم كه متصدّى آن گشتهام چنان در شكّ و شبههام از كار خود كه جاى قدم خود نمىبينم .
عايشه گفت : لا و اللّه كه چنين نيست كه مىگويى ، و ليكن ترسيدى از شمشير پسر ابو طالب .
بدان و آگاه باش كه آنها طوال و حداد ، و حامل آنها مراعد انجاد است . يعنى آن شمشيرها دراز و تيز و در دست و بازوى جماعتى است بغايت دلير و خونريز و با ستيز و جاى آن دارد كه از آنها بترسى ؛ چرا كه ، قبل از تو مردان مرد و دليران صاحب نبرد از آنها ترسيده و از آن ضربتها شربتها چشيده و جامهاى مالامال از آنها سركشيدهاند .
تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 300
مساهمون: غلام رضا طباطبايى مجد
ص٣٠٠