ابن زبير گويد سخن آن بىدولت در دل من عجب افتاد . و روايتى ديگر آنكه ، امير المؤمنين گفت : اين غلام ، مرا تهديد به قتل كند .
گويند روزى ديگر كعب الاحبار در گوش آن خليفهء بزرگوار گفت : كارى كه در دنيا دارى بساز كه از تورات چنين معلوم كردهام كه از عمر عزيز تو سه روز بيش نمانده است . عمر را آن معنى بسيار مستبعد نموده ؛ چه ، در جسم مبارك خود كه جوهر عدل بود به هيچ باب فعل ، جنس ، [ يا ] عرض مرض را احساس نمىكرد . ظاهر به حال امير المؤمنين گشت ، كه گفتند كه « 1 » :
باعث موت باشد از مرض ، و غير آن نمىبينم . شايد كه مفاجاة اين عالم را بدرود كنم « 2 » .
القصّه فيروز بدروز سخن عمر را در دل گرفته دشنهاى دو سر را كه دستهء آن در ميان بود گرفت و سرهاى دشنه را تيز كرده به زهر آب داده به خون عمر تشنه ساخت و در لوح دل خويش صورت آن معنى را نقش بست و مترصّد مىبود ، تا فرصت يافت در وقتى كه جناب خلافتمآب بر اقامت امامت نماز صبح به مسجد خراميد ، در حالى كه صحابهء كبار و مجاهدان كرّار در قصد قلع و قمع لشكر دشمن نفس غدّار ، كه در لسان شارع به جهاد اكبر موسوم گشته ، صفها باصفا كشيده بودند . و دستور امير المؤمنين عمر آن بود كه نماز در اوّل وقت در تاريكى « 3 » گزاردى و اعوجاجى كه در صفها مشاهده كردى به اشارهء درّه به حالت استقامت آوردى .
القصّه چون به محراب درآمد فرمود تحريمه استوار گردد و اللّه اكبر تكبيرة الاحرام را گفت و به قرائت مشغول شد . و گويند بعد از فاتحه سورهء كريمهء يوسف آغاز كرد و مىخواند .
آن نگونبخت كوتهانديش در صف پيش جاى گرفته بود . پاى از حدّ خويش بيرون نهاده درازدستى نموده وى را به همان كارد به روايتى سه ضربه زد : يكى بر شانه ، ديگر بر پهلو ، و ديگر بر سينه . و روايتى آنكه شش ضرب زد . يكى از آن جمله بر شيب ناف وى آمد و سبب موت او آن بود . « 4 » نماز را قطع نموده ، از پا درآمده ، اين آيه از زبان مبارك راند :
« وَ كانَ أَمْرُ اللَّهِ قَدَراً مَقْدُوراً »
« 5 » و گفت « قتلنى الخبيث » « 6 » و به روايتى آنكه [ گفت ] : « لا يغوينّكم الكلب و قد قتلنى » . و از غايت اهتمام به امر نماز بر مسلمانان ، عبد الرحمن بن عوف را خليفهء خود
هامش
نيز مقايسه شود با : تاريخ طبرى ، ج 5 ، ص 2026 ؛ الكامل ، ج 3 ، ص 82 ؛ هندوشاه ، تجارب السلف ، ص 22 ؛ مروج الذهب ، ج 1 ، ص 677 ؛ فارسنامهء ناصرى ، ج 1 ، ص 179 ؛ العبر ، ج 1 ، ص 554 .
( 1 ) . م ، ق : گفته باشد كه .
( 2 ) . در هرسه نسخه پس از « بدرود كنم » اين جملهء ناتمام اضافه شده است : « نه آنكه اسعار كرده نفى مرض . » در نسخهء م به جاى اسعاد « اشعار » آمده است . - و .
( 3 ) . ق ، ش : تاريخى .
( 4 ) . مسعودى جريان ترور عمر به دست ابو لؤلؤ را به گونهاى ديگر ذكر مىكند : « . . . چون [ عمر ] بر ابو لؤلؤ گذشت برجست و سه ضربه به عمر زد كه يكى زير شكم او خورد . » ؛ - مروج الذهب ، ج 1 ، ص 677 .
( 5 ) . يعنى : و كار خدا قضايى است واقع شدنى ؛ ( احزاب : 38 )
( 6 ) . مرا آن پليد كشت . - و .