( قطب الدين ) محمد امير آخر پادشاه بود و بر سر گله با حشم و غلامان خويش عزم خروج ميكرد . در شب اتابك كدخداى خويش ناصر الدين كمال را بخواند و خانه « 1 » خالى كرد و گفت : ( بيت )
زين طايفه ، كار ما نخواهد شد راست * تا چند ازين نشست ، بربايد خاست
اى ناصر الدين ، من با غفلت اين پادشاه و حق ناشناسى او درماند ( ها ) م . افسر اين مملكت ، من بر سر او نهادم [ و ] مشتى مجهول از غايت شقاوت ميكوشند تا او را از سرير سلطنت فرود آورند و حل و عقد اين گره بدست منست و مثل عوام چنان كه ، هركس [ كه ] خر بر بام برد « 2 » خود به زير تواند آورد . فردا روز آدينه بعد از نماز با « 3 » برادر ابو بكر با گله بمشيز در شب از پى او بيرون شوم و گله را برانيم و بجانب بم شويم و بسبب پيادگى كس بر پى ما نيارد آمد . بهرامشاه چنان كه « 4 » هست ازين برادر متميزتر ( و متيقظتر ) ست و اين ساعت منكوب [ است ] و مغلول و ملول « 5 » ( و مغلوب ) لا شك ، منت اين موهبت بدارد و از افتادن « 6 » برخيزد و در هفته او را باز بردسير « 7 » آورم و سزاى مخالفان چنانك شرطست بدهم . ناصر الدين گفت : شعر « 8 »
اقبال درين سپهكشى قايدتست * در هر منزل پيك ظفر رائدتست
اى خداوند اين نه راه « 9 » انسانى و ( نه ) انديشهء جسمانيست ؛ اين وحى ربّانى و الهام روحانيست ؛ [ چنان كه حق تعالى فرمود ]
فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ
( تأخير جايز نيست ) اين ارشاد بخت است و تلقين [ و تائيد ] اقبال و بنده دست در فتراك دولت زده است . چه بىسايهء دولت خداوند « 10 » ما را يكروز عمر مباد . ( اتابك ) برين تقرير با سوارى چهارصد ، بيرون شد و گله در پيش گرفت و به راه بافت بجيرفت شد . و از جملهء امراء و بزرگان « 11 » دولت كه ( با اتابك ) طريق بيوفائى « 12 » رفته بودند و سمت غدر بر روى روزگار خويش نهاده ، شمس الدين مغونى بود ، شحنهء جيرفت كه روزى از محراب صواب [ به ] گردانيده بود و اقتداء بمسيلمهء كذاب كرده و بترّهات و تزوير رفيع
هامش
( 1 ) جا . -
( 2 ) فرود . -
( 3 ) برادر ابو بكر با گله بمشيز ميرود و عزم من آنكه با غلامان خاص خويش و تركان پدرى در شب . -
( 4 ) چنانچه . -
( 5 ) مقهور . -
( 6 ) افتادگى . -
( 7 ) دار الملك گواشير . -
( 8 ) بيت . -
( 9 ) رأى . -
( 10 ) مرا يكزمان . -
( 11 ) اركان . -
( 12 ) سپرده . -