بقعه « 1 » مسافتى نه [ بس ] دورا ما خطر امواج دريا [ ى محيط ] در پيش است و « 2 » از ركوب مراكب آبى ناچار . [ گفت
يغوص البحر من طلب اللالى * و من رام العلى سهر الليالى
گفت سمّ اسب من آنجا رسد ؟ - گفتند اگر والى و امير هرموز بدر عيسى جاشو زير پايها و كشتيها سازد ، رسد . شعر
بفرمود تا نعل را نو كنند * زمين پر نفير روارو كنند
روى بگرمسير آورد ] و امير هرموز را حاضر كرد و بفرمود تا « 3 » جوارى و منشأت و مراكب و سفاين را ترتيب سازد و به حكم دلالت عنان خدمت ملك گيرد تا رايت منصور او را سرهء عمان مركز كند . امير هرموز كمر اطاعت ( بر ) بست و اسباب عبور بساخت و چتر همايون ملك « 4 » بفرضهء عمان رسيد . والى عمان [ را ] شهريار بن باقيل « 5 » [ گفتندى و ] چون ( آن ) بلاء ناگهان و محنت نا انديشيده ديد روى در پردهء « 6 » اختفا كشيد و ملك در اجتناء ثمرات مراد و اجتباء اموال و استخراج كنوز باقصى « 7 » الغايات برسيد و « 8 » رعيت ولايت را زيادت ارهاق ننمود و بمواعيد خوب و گماشتگان [ و شحنگان ] عادل مستظهر گردانيد و خطبه و سكهء ولايت بر نام خويش فرمود و مثال داد تا طلب امير ولايت [ باز ] كنند و پيش « 9 » وى آرند كه درامان خدا [ ى ] است و ضمان مراعات من . ( بعد از تفجص ) او را در تنورى باز « 10 » ديدند و به خدمت ملك آوردند . ملك گفت اى تازيك « 11 » من بمهمانى تو آمدم از مهمان بگريختى [ اكنون ] بازميگردم و ولايت تراست و شحنه من اينجا در خدمت و صحبت تو مىباشد .
آن بيچارهء نيم مرده « 12 » در خاك خدمت افتاد و به زبان تضرع زاريها كرد و گفت اى ملك فرزندان طفل دارم ( اگر منت جان بر من نهاده ) زنده گذارى باقى عمر بعد قضاء اللّه خود را بخشيدهء انعام ملك شناسم . ملك را ( بر حال او ) رقت آمد و او را ايمن
هامش
( 1 ) فرضه . -
( 2 ) و ناچار از ركوب مراكب آبى و نفس از دخول آن آبى . ملك چون ثبات كوه داشت از موج بحر نينديشيد و بدين عزم عازم آن حدود شد و امير هرموز را حاضر كرد .
( 3 ) تا مراكب و سفاين مرتب سازد . -
( 4 ) ملك را بفرضهء عمان رسانيد . -
( 5 ) تافيل . -
( 6 ) خفا . -
( 7 ) باقصى الغايت . -
( 8 ) و برعيت و ولايت . -
( 9 ) من آورند . -
( 10 ) بازيافتند .
( 11 ) از مهمان بگريختى . من بمهمانى تو آمدم و بازميگردم . -
( 12 ) نيم مرد جبين خضوع ساجد زمين خشوع گردانيد و به زبان .