ممكن است براى اداى مقصودى كه يك بار نموده ، الفاظ و عباراتى بهتر و رساتر نيابد .
اينك چند موضع را كه مطالب و عبارات تاريخ سلاجقهء كرمان بدايع الازمان با عقد العلى مشابه است ذيلا نقل ميكنيم :
عقد العلى « در ماه ارديبهشت سنهء سبع و خمسين و خمسمائة اتفاق كسوفى تمام هايل افتاد ، روز آدينه دو ساعت از روز گذشته ، جهان تاريك شد و ستاره پيدا آمد و مرغان از هوا درافتادند .
سال ديگر سنهء ثمان و خمسين و خمسمائة روز هژدهم ماه فروردين ملك طغرل در جيرفت بجوار حق پيوست ، »
« ملك طغرل در جيرفت بجوار حق پيوست و امارات سلامت پنهانشد و علامات قيامت پيدا آمد و تركان در شهر افتادند و چهارپاى اهل قلم و رعيت را بغارت ميبردند . خواجگان را در كوى برهنه ميكردند و ملك بهرامشاه كه سوم پسر بود از ملك طغرلشاه باستظهار اتابك مؤيد الدين برين حال ملك مستولى شد . »
در كرمان مردى ظريف بود او را سيف الجيوش گفتندى . روزى گفت در عهد ماهر خوشهء گندم كه مىآيد پرچمى با خود ميآورد . »
بدايع الازمان « در ماه ارديبهشت سنهء سبع و خمسين و خمسمائة اتفاق كسوفى تمام افتاد در برج ثور بغايت هايل و سهمناك ، چنان كه هوا تاريك شد و ستاره پيدا آمد و مرغان از درختان درافتادند .
ديگر سال ، سنهء ثمان و خمسين خراجى ، ملك طغرل شاه در جيرفت رنجور شد و در بيستم فروردين درگذشت . »
« بامداد روز شنبه هجدهم ماه فروردين آواز برآوردند كه ملك طغرل فرمان يافت و اضطراب در شهر جيرفت افتاد و تركان و غلامان دست بتاراج و غارت برآوردند و جمله مراكب و ستوران تاجيكان و اصحاب قلم ببردند . . .
فى الجمله به مجرد آن آوازه ، بهرامشاه باستظهار قوّت مؤيد الدين ريحان بر تخت شد و بجاى پدر بنشست . »
« سپهسالار اجل سيف الجيوش مىگفت كه در اين عهد هر خوشه كه از زمين برميآيد پرچمى را از هوا بسر او ميآورند . »
و همين موارد را قرينهاى مىگيريم كه اگر تطابقى در مطالب و عبارات خاتمهء تاريخ محمد بن ابراهيم و بدايع الازمان باشد ، آن نيز از اين تاريخ اقتباس شده باشد .
تاريخ محمد بن ابراهيم « . . . و چند سرهنگ جلد از آن اتابك يزد در آن قلعه بودند . در اثناء محاربت ، تيرى از قلعه بر روى ملك دينار آمد و بر عقب آن زخم ، حصار گشاده شد . يكى از فضلاء كرمان حاضر بود اين دو بيتى بگفت . رباعيه ،
تيرى كه به دو داد عدو پاسخ شاه * آمد بنظارهء رخ فرخ شاه
عقد العلى « . . . در آن حصار جمعى كثيف از ترك و سرهنگ و سواره و پياده و مردان روزگار و دليران كارزار . بنفس خويش با تنى چند معدود مصاف با اهل حصار در پيوست و در آن سكر مجاهدت و عطش مغالبت چندان نزديك شد به ديوار حصار ، كه از قلعه تيرى بر روى مباركش آمد . . . هم در آنحالت حصار تسليم