افضال گشاد . )
[ چون ديد مرا ، بسى بزرگى فرمود * من نيز ، بپاى او درافتادم زود ]
حالى ايبك و لشكر را در شهر فرود آورد و مبانى معاهدت محكم گردانيد .
( ايبك بعد از چند روز ) هم در رمضان ، سرهنگان سابق را با تركان خود ( برداشته ) [ و عزم ] تاختن جيرفت نمود و قمادين كه محط رحال رجال آفاق [ است ] ( و مخزن نفايس چين و خطا و هندوستان و حبشه و زنگبار و دريابار و روم و مصر و ارمنيه و آذربايجان و ماوراء النهر و خراسان و فارس و عراق بود ) و جيرفت و رساتيق را زيروزبر گردانيد [ ند ] و آنچه ديدند از صامت و ناطق [ برده و نيل و بقم و غيره ] همه باز بم آوردند و در بردسير ، مجد الدين ( محمود ) پسر ناصح الدين [ ا ] بو البركات ( كه خواجهء ( معتبر ) معتمد ( عالم ) رزين متين بود . [ شعر ]
[ خواجهء كاردان كارگشاى * پيك انديشهاش جهانپيماى
خود و خود راى او چو بنشينند * نقش فردا به چشم سرّ بينند ]
به حكم آنكه ولايت [ راين ] كه خانهء او بود در ميان بردسير و بم افتاده است « 1 » ( و ) از تعرّض اهل بم مستشعر [ تر ] مىبود و در تمهيد قاعدهء مصالحت و مهاونت بين الجانبين ميكوشيد ؛ او را در صميم تابستان ، ببم فرستادند تا در آن باب سعى نمايد و عقد عهدى مبرم گرداند « 2 » . مجد الدين محمود كفايت خويش در آن مبذول داشت ( و هدنة على دخن ، ) [ آواز ] صلحى برآورد و جمعى [ از ] غلامان « 3 » كه بزن و فرزند بردسير اشتياقى زيادت داشتند رغبت مراجعت بردسير نمودند « 4 » و در خدمت مجد الدين ( محمود ) باز بردسير « 5 » آمدند . و چون بناء صلح بر صدق مصافات نبود ، مدّت آن دراز نكشيد . شعر « 6 »
دل اگر با زبان نباشد يار * هرچه گويد زبان ، بود پيكار
( گفتار در رفتن ملك ارسلان و اتابك محمد بجانب بم و محاصره كردن و محصور - شدن ايبك و سابق على در شهر بم . )
درين وقت وزارت بمجد الدين ( محمود ) دادند . ( او راى زد و گفت ريش حادثه
هامش
( 1 ) بود . -
( 2 ) و عقد عهد را متبرّم گرداند . -
( 3 ) درهم پيوست و جوقى . -
( 4 ) نموده . -
( 5 ) ببردسير . -
( 6 ) بيت .