شعر « 1 »
گر ز آمدن يار « 2 » خبر داشتمى * بر رهگذرش گل و سمن كاشتمى
( گفتار درآمدن ملك ارسلان از يزد با اتابك يزد بدار الملك بردسير و عزم جيرفت كردن و مانع شدن ايبك دراز ، دخول ملك را با اتابك يزد و مراجعت اتابك و رفتن ملك بميان حشم كرمان . )
چون اتابك محمد از بردسير عزم بم كرد ، وزير ظهير الدين و جملهء معارف كرمان روى بسرحدّ يزد آوردند و بملك ارسلان پيوستند « 3 » و گفتند شعر « 4 »
برخيز و بيا كه خانه آراستهايم * ز ايزد « 5 » بدعاء شب ترا خواستهايم
اتابك يزد و برادرش شرف الدين بيستا « 6 » و غلامان ايشان در خدمت ملك ارسلان آمدند و روز اول از ماه دى سنهء اربعين و ستين و خمسمائة « 7 » بدار الملك [ بردسير ] رسيدند .
[ مجلس خالى و يار سرمست بدست * انصاف دهد كه جاى هر شادى هست ]
( و ) پانزده روز در بردسير مقام كردند ( و ) وزارت بر ظهير الدين مقرّر شد « 8 » ( و ) روز پنجشنبه « 9 » پانزدهم ماه دى عزم جيرفت كردند [ و من به نيابت ديوان انشاء در خدمت بودم . ] چون به منزل در فارد نزول افتاد ، خبر كردند كه امير ايبك دراز با ديگر امرا و غلامان سر عقبه مادوك « 10 » گرفتهاند و لشكر يزد را در جيرفت نخواهند « 11 » گذاشت و ميگويند كه اگر ملك از لشكر غريب مهاجرت كند و با حشم خويش بسازد ما حلقهء بندگى در گوش جان داريم و اگرنه ، تا جان داريم مىزنيم « 12 » . ملك را ( اين ) سخن غريب نمود .
قيبهء كشتىگير را بخواند كه او در كشتى استاد ايبك [ دراز ] بود « 13 » و بفرستاد تا خبرى درست بياورد و مسافت ، دو سه فرسنگ بود . قيبه شب را بازآمد و گفت خبر راست است و ايبك زمينبوس مىرساند و ميگويد ، من بنده قديم درگاه ( اعلى ) ام و اين ساعت بر هواى خدمت خداوند از خصم ملك و اتابك ( محمد ) بازگشتم و اينك لشكرى تمام باميد نظر عاطفت پادشاه ترتيب كردهام . به حمد اللّه پادشاه را چون عرصهء ملك خاليست و منازعى در مقابل نه ؛ محتاج مدد غريبان « 14 » نيست . اتابك يزد [ را ] بر سوابق شفقت و بزرگى كه نموده است و تجشم مصاحبت فرموده ، منت بدارد و ولايت سرحدّ
هامش
( 1 ) بيت . -
( 2 ) دوست . -
( 3 ) پيوسته گفتند . -
( 4 ) بيت . -
( 5 ) ز آنرو . -
( 6 ) پيشنا . -
( 7 ) سنهء 564 خراجى . -
( 8 ) فرمودند . -
( 9 ) شنبه . -
( 10 ) مادون گرفته است . -
( 11 ) نخواهد . -
( 12 ) مىكوشيم . -
( 13 ) بفرمود . -
( 14 ) غربا .