و داغ دعاگوئى او بر سرين اعتقاد مىنهاد . ( زمانهء غدّار را از رواج روزگار او رشگ آمد و از روى نفاق كاروبار او را برهم زد . ) [ شعر ]
[ چون گويم بر من بسر آيد غم تو * سر بر زند از زمين برآيد غم تو ]
در اواخر تابستان سنهء اربع و ستين « 1 » [ ملك ] بهرامشاه را مبادى استسقا پيدا آمد . اطباء ( و پزشكان حاذق ) [ را ] حاضر كردند « 2 » ( و اساليب ) معالجت پيش گرفتند . ( امّا ) چون در جام عمر جرعهء حيات نمانده بود هيچ دارو نافع نيامد ( و در شهور سنهء 570 هجرى ) در زمان « 3 » شباب و عنفوان جوانى و بسطت ملك و نفاذ فرمان او را از فضاء عرصه سلطنت بر « 4 » ربودند و در مضيق تابوت افكند [ ند ] . شعر « 5 »
دست اجل بريده ، كه عقد كرم ، گسست * بيخ قضا بكنده ، كه شاخ شرف بريد
( گفتار در ذكر محمد شاه بن بهرامشاه كه پادشاه يازدهم است ( از قاورديان . )
( چون قضيهء هايلهء بهرامشاه رخ داد ، ) ديگرباره عرش مملكت « 6 » منثلم شد و قواعد سلطنت منهدم و عقود امن و استقامت منفصم و اهواء ( در حيز تشعب افتاد و كلمات در مطارح اختلاف و تشتت . ) در « 7 » كرمان [ آشوب افتاد و ] بهم برآمد و هر طايفه راهى « 8 » زدند و مقرّى « 9 » [ مى ] جستند . امير ايبك دراز و جمعى « 10 » [ از ] غلامان و چند مذكور ، از امراء دولت از غمار آن فتنه بجستند و از غبار آن محنت بيرون شدند و روى بجانب جيرفت نهاد [ ند ] و جمعى از حشم و وزير ظهير الدين بر « 11 » صوب يزد به خدمت ملك ارسلان رغبت نمودند و اتابك محمد را چون گل باغ مملكت « 12 » از دست [ به ] شده بود ، صواب آن ديد كه گلاب « 13 » بسپارد ( و باتفاق خاتون ركنى والدهء بهرامشاه ، ) محمد شاه بن بهرامشاه را ( كه در سنّ هفت سالگى بود ، ) بجاى « 14 » پدر بنشاند [ ند ] و روزى چند در بردسير ، در خدمت آن طفل مقاسات غوغا و اضطراب كرد . ( چون ) كعبتين تقدير نقش مراد نمينمود ( و صهباء صبى آن طفل بوى سكون نميداد ، ) انديشه كرد كه سابق على سهل ، پرورده ( و از خاك برگرفتهء ) ملك بهرامشاه است و در قلعهء بم به حكم اختيار او كوتوال و چند سرهنگ دارد . اگر اين ملك را
هامش
( 1 ) سنه 564 خراجى . -
( 2 ) ساختند . -
( 3 ) ريعان . -
( 4 ) در . -
( 5 ) بيت . -
( 6 ) دولت . -
( 7 ) و . -
( 8 ) راى . -
( 9 ) مفرّى . -
( 10 ) باجوقى . -
( 11 ) به . -
( 12 ) دولت . -
( 13 ) با گلاب بسازد . -
( 14 ) برجاى .