نيست غير از رونمايان ز آن شه يوسف جمال * ز آنكه در دريا فتاده باشد او اندر شناه
مىكند از مهربانى ديگران را تربيت * تا بملك خويش سازد ديگران را پادشاه
دشمنش باشد سپاه شام و در جولانگهش * شب همه شب ريزههاى شيشه مىريزد به راه
ليك خود گيرد به كف جاروب زرين تا كند * رفت و روبى جلوهگاه خويش را هر صبحگاه
گرچه با مردم بود گرم اختلاط و مهربان * نيز نتواند كسى كردن به روى او نگاه
روز با صد جاه بر تخت سليمانيش جاى * شام باشد منزلش چون يوسف اندر قعر چاه
گر گشايد چهره سازد عالمى را غرق نور * ور بگيرد ، عالمى را در زمان سازد سياه
و اين بيتها يك غزل اوست كه در هر بيت آن تيغ و آب التزام شده است :
مضطرب گردم چو گيرد در گلويم تيغ يار * در گلوى هركه گيرد آب گردد بىقرار
در ميان تيغ خوبان دست و پايى مىزنم * آشنا بايد كزين گردابم آرد بر كنار
بگذرد از استخوانهاى تنم تيغش چو نيست * مانع آب تيز را خاشاك و خس در رهگذار
تيغ تو چون از سرم بگذشت جان دادم روان * آب چون بگذشت از سر غير مردن نيست كار
چون نيامد بر سرم تيغ تو چشمم خشك شد * آب چون نايد ز بالا خشك گردد جويبار
واصفى تيغ ترا مىبيند و محروم از آن * مىكند بر آب از حسرت نظر چون روزهدار
11 - زوارى « 1 »
ابو الحسن على بن حسن زوارهيى از عالمان بزرگ سدهء دهم هجرى در تفسير و حديث و فقه و
هامش
( 1 ) - دربارهء او بنگريد به :
* رياض العلما و حياض الفضلا ، ميرزا عبد الله افندى اصفهانى ، ج 3 ، قم 1403 ه . ق ، ص 394 - 396 .
* روضات الجنات فى احوال العلماء و السادات ، ج 4 مطبعهء مهر استوار قم سنهء 1391 ه . ق ، ص 376 - 377 .
* هدية العارفين اسماء المؤلفين و آثار المصنفين ، اسماعيل پاشا البغدادى ، ج 1 ، استانبول 1951 ميلادى ، ستون 745 . -