و گاه رفيع الدين و گاه رفيعى تخلص مىكند « 1 » . وى غير از ميرزا حسن بيك رفيع قزوينى معاصر شاهجهانست كه شرح حالش در تذكرهء نصرآبادى ( ص 268 ) و بهارستان سخن ( ص 571 ) و سرو آزاد ( ص 107 ) آمده . ازوست :
برفت يار و سخن در دهن گذاشت مرا * نه عقل ماند و نه جان در بدن گذاشت مرا
شدست آن گل رعنا و ماند غم بر دل * نه باغ و راغ و نه فكر وطن گذاشت مرا
وزيد باد خزان و بريخت برگ سمن * نه سرو و سوسن و نه نسترن گذاشت مرا
رفيع چند چو يعقوب ديده بر ره دوست * برفت يوسف گل پيرهن گذاشت مرا
*
دلم در زلف مهرويان ببندست * درين سودا دماغ من بلندست
دو چشم خونفشان بر ياد جانان * بغايت دردمند و مستمند است
مكن دعوى تو در كوى خرابات * كه دعوى نزد مستان ناپسندست
تو در بند خودى و خودپرستى * مشو اى دل چه دانى عمر چندست
غم دنيا مخور چندين كه دنيا * تمامى محنت و رنج و گزندست
رفيع الدين ز دنيا پند برگير * كه دنيا سربسر تعليم و پندست
*
تا چند پى نفس و هواخواهى رفت * وندر عقب روى و ريا خواهى رفت
باريست گران و راه بس دور و دراز * با بار گران تا بكجا خواهى رفت
*
چشمم بدل اشك همى بارد دل * دل بركندن ز دل نمىيارد دل
گفتى كه تو دانى دل خود را بردار * تو در دل و دل چگونه بردارد دل
*
هامش
( 1 ) - گويد :بندهء كمترين رفيع الدين * بثناى خدايگان برخاست
گفتا كه رفيعى برو و شكر بجاى آر * كاين حال كه ماراست دگر هيچ كرا نيست
رفيع چند چو يعقوب ديده بر ره دوست * برفت يوسف گل پيرهن گذاشت مرا