آن را كه بار يابد در بارگاه وصلش * در هر مكان نيابى ، در هر زمان نگنجد
شكرانه چون گزارم كامروز يار با من * زآنسان شده كه مويى اندر ميان نگنجد
گويند راز وصلش پنهان چرا ندارى * پنهان چگونه دارم كاندر نهان نگنجد
گفتى ز وصل رويش با ما بده نشانى * اين خود محال باشد كاندر نشان نگنجد
نجما حديث وصلش زنهار تا نگويى * كآن عقل درنيابد و اندر دهان نگنجد « 1 »
*
عشقى كه دواى جان اين دل ريش است * ز اندازهء هر هوسپرستى بيش است
چيزيست كه از ازل مرا در سر بود * كارى است كه تا ابد مرا در پيش است
*
گه هشيارم ز باده گاهى مستم * گاهى چو فلك بلند و گاهى پستم
گه مؤمن كعبهام گهى كافر دير * من ز آنِ خودم چنانكه هستم هستم
*
از ما تو هر آنچه ديدهاى سايهء ماست * بيرون ز دو كَون اى پسر پايهء ماست
بىمايىِ ما بكارِ ما مايهء ماست * ما « دايهء » ديگران و او دايهء ماست « 2 »
اما مرتبهء او در شعر دون مرتبهاش در نثر است چه انشاء او در نهايت سلاست و استحكام و همراه با انتخاب كلمات جزيل و فصيح است و اگرچه از آوردن كلمات عربى بوفور و يا از ايراد صنايع و اسجاع در بعض موارد امتناعى ندارد امّا سخن او بهرحال ساده و روان و گاه منشيانه و آراسته و زيبا و دلانگيز است . استشهاد او بآيات و اخبار البته جزو طبيعت كار اوست و ايراد اشعار پارسى و تازى در راه ايضاح مقصود سنّت جاريهء صوفيانست و او اگرچه متصنّع و آرايندهء كلام نيست ولى بسبب مهارت در انشاء و به علت وسعت اطلاع و بپيروى از ذوق سليم خويش كلامى دارد گاه آراسته
هامش
( 1 ) - منقول از رسالهء عشق و عقل ص 96 - 97
( 2 ) - رسالهء عشق و عقل ص 86 - 87