* *
چه نكهتست ، مگر بوى بوستانست اين ؟ * چه دولتست ، مگر روى دوستانست اين ؟
علاج اين تن رنجور بىتوانست آن * دواى آن دل مهجور ناتوانست اين
عجب كه جوشش صفراى عشق افزونست * ز اشك ديده كه مانند ناودانست اين
برفت بلبل شيدا چو من به طرف چمن * ز دست دوست بدستان ، چه داستانست اين
كنون كف من و جام شراب اى زاهد * مراست سود درين گر ترا زيانست اين
خوشا كسى كه بغفلت ز دست نگذارد * عنان عمر كه با باد هم عنانست اين
هرآنكه ديد بفصل بهار آهِ مرا * گمان برد كه مگر موسم خزانست اين
كرا فرستم تا با لبش سخن گويد * مگير سهل سخن را كه كار جانست اين
جلال طرف گلستان و صحبت ياران * مده ز دست كه خود حاصل جهانست اين
* *
سرگذشتى بشنو از من ، داشتم وقتى دلى * نيك رايى مُقبلى دانشپرستى عاقلى
دستگيرم بود همچون عقل در هر حالتى * روشنايى بحش همچون شمع در هر محفلى
از قضا ناگاه ديدم دلبرى در رهگذار * راستى را من نديدم آنچنان آب و گلى
غمزهء مستش به شوخى كرد غارت دل ز من * خود نشد جز بىدلى ز آن دلفريبم حاصلى
او برفت و دل ببرد و من بماندم مستمند * در جهان هرگز كسى ديدست ازين سان مشكلى
وين زمان عمريست تا اين دل برفت از پيش من * كو دل من ، كو دل من ، وا دل من ، وا دلى
اى جلال از دل طمع بردار كو شد غرق عشق * زآنكه اين درياى بىپايان ندارد ساحلى