و در عين حال متضمن ذوق صوفيانه و تجليات انديشههاى عرفانيست .
از اشعار اوست :
بفراشت صبحدم علم خاور آفتاب * لشكر براند گرم بهر كشور آفتاب
رَم خورد ادهم شب از آفاق چون ببست * بر نقره خِنگِ گردون زين زيور آفتاب
ميدان آسمان ز شفق موج خون گرفت * از بس كه ريخت خون ز سر خنجر آفتاب
جام جهان نماى بدادش سپهر از آن * مستانه مىفتاد به بام و در آفتاب
بر ساز زهره راست همى كرد اين غزل * از رشك سوخت بر خود چون مجمر آفتاب
اى بركشيده رايت خوبى برآفتاب * از ذره هست با رخ تو كمتر آفتاب
اين بس كه زرد و سرخ برآيد ز خجلتت * گر عكس رنگ روى تو افتد برآفتاب
گر در كلاه گوشهء حسنت نظر كند * از طيره بر زمين فگند افسر آفتاب
از عشق خاك كوى تو اندر هوات باد * آيينه مىنمايد از خاور آفتاب
در جستن حيات ز سر چشمهء لبت * ظلمتگشاى گشت چو اسكندر آفتاب
تا خوشهچين خرمن حسن رخ تو شد * بر ساير كواكب شد سرور آفتاب
از روى تو پذيرد مه نور و روشنى * وز راى شاه گيرد زيب و فر آفتاب
اعظم جمال دولت و دين آنكه گويدش * گردون كه : اى ضمير ترا چاكر آفتاب
در آسمان رفعت و در برج خاطرش * هم مُدغَمست گردون هم مُضمَر آفتاب
* *
دوش چون خورشيد رخشان را زوال آمد پديد * بر كنار آسمان شكل هلال آمد پديد
ماه نو را چون بديدم هرزمانم نو بنو * معنى تاريك روشن در خيال آمد پديد
با خرد گفتم كه اندر لُجّهء درياى نيل * از غرائب چشمهء آب زلال آمد پديد
گوى باشد در خم چوگان و آن صورت به عكس * در خم گوى فلك چوگان مثال آمد پديد
داسِ زرّينست كاندر مرغزار افتاده است * لالهء زردست كز نيلى حصار آمد پديد