Skip to main content

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — Page 579

Contributors:

P.579
چو بازيگر همى رفتند خم داده ميانك را * به حلق اندر يكى حلقه بتن عريان بدل بريان نهاده دست چون كوران همه بر پشت يكديگر * عصاى يكدگر گشته نژند از تهمت عصيان . . . « 1 »
* *
ز بس خونها كه مىريزى بغَمزه * شمار كشتگان نايد بيادت گر از خون ريختن شرمت نيايد * ز رنج غَمزه بارى شرم بادت
* *
ساقى بآبگينهء بغداد درفگند * ياقوت‌رنگ بادهء خوشخوار مشكبو گويى كه پيشِ عاشق معشوقِ مهربانش * بگريست و برفتاد برخساره اشك او از دل برآوريد دَمِ سرد و آه گرم * بفشرد آب ديده و بگداخت رنگِ رو
* *
آن آتش كَز بلندىِ بالا * مر ابرِ بلند را كند روزَن وز ابر چو سر برون زند نورش * چون ماه بر آسمان زند خرمَن مانَد تنِ او ببسَّدين ابرى * زو قطره‌چَكان چو زرّگون ارزَن هرقطرهء زر كه زو جدا گردد * چون سيم فروفتد بپيرامن باز از حركات چون بياسايد * از لاله ستانش بردَمَد سُوسن
* *
صُبحست و صبا مشك‌فشان مىگذرد * درياب كه از كوى فلان مىگذرد برخيز چه خُسبى كه جهان مىگذرد * بويى بستان كه كاروان مىگذرد
* *
دل دوش هزار چاره‌سازى مىكرد * با وعدهء دوست عشقبازى مىكرد تا بر كف پاى تو تواند ماليد * دل را همه شب ديده نمازى مىكرد
* *
Footnote
( 1 ) - اين ابيات از ترجمان البلاغة ص 24 و 57 نقل شده و ازين قصيده بيش ازين بدست نيامده است