قومى متفكرند اندر رَهِ دين * قومى به گمان فتاده در راه يقين
مىترسم از آنكه بانگ آيد روزى * كاى بىخبران راه نه آنست نه اين
ناصر خسرو علوى نيز ، به جنگها و اختلافات مذهبى به ديدهء انتقاد مىنگرد و خطاب به مردم متعصب مىگويد :
فخر تو چيست ، بنگر بر ترسا * از سَر هوس برون كن و سودا را
تو مؤمنى گرفته محمد را * او كافر و گزيده مسيحا را
ايشان پيامبران و رفيقانند * تو دشمنى به بيهُده ترسا را
مردان متلوّن و بىايمان نيز مورد نكوهش اين شاعر پژوهنده قرار گرفتهاند .
بر مذهب و بر راى ميزبانى * بر خويشتن از ناكسى وَبالى
با باد جنوبى شوى جنوبى * با باد شمالى شوى شمالى
وسعت نظر خداوندان تصوّف
نظريهء عرفا
درهمان روزگارى كه مردم متعصب ، بر سر اختلاف در اصول و فروع مذهبى به جان يكديگر مىافتادند و خونها مىريختند ، خداوندان تصوّف و عرفان ايران مىگفتند : الطّرق الى اللّه بعدد انفس الخلايق . و با اين بيان به كوتهبينان مىگفتند از تعصّب درگذريد و راه رفق و مدارا پيشگيريد ، كه راه وصول بهحق ، يكى دوتا نيست بلكه بهاندازهء نفوس بشرى است .
در « تذكرة الاولياء » از قول ابو الحسن نورى چنين مىخوانيم : « تصوف آزادى است و جوانمردى و ترك تكلّف و سخاوت . . . » « 1 »
وقتى كه حسن بن منصور حلاج را از روى تعصب و نادانى « بر دار كردند و بكشتند ، « شبلى » او را به خواب ديد گفت : حق ، با تو چه كرد ؟ گفت مرا فرود آورد ؟
گفت : فى مقعد صدق عند مليك مقتدر . گفت با اين خلق چه كرد ؟ گفت هردو گروه را بيامرزيد ، هم آن را كه بر من شفقت برد مرا بدانست از جهت آن بر من شفقت نمود ، و آن را كه با من عداوت كرد مرا ندانست از بهر آن با من عداوت كرد ، پس هردو گروه
هامش
( 1 ) . تذكرة الاولياء ، ج 1 ، 54 .